503
-
تاریخ: 1397/1/20 ساعت: 13:27
بهش گفتم: توی سریال گیم آف ترونز یه جا تیریون لنیستر میگه:«نقطه ضعفتو بنداز گردنت تا همیشه جلو چشمت باشه و برات عادی بشه. اونوقته که دیگه اذیتت نمیکنه.» نسرین گفت:«آره خوب، راست میگه، چرا همینکارو نمیکنی؟ داری خودتو از بین میبری.» گفتم:«میدونم. ولی تورو نمیدونم باید چجوری بندازم گردنم»
504
-
تاریخ: 1397/1/20 ساعت: 13:27
گفت چرا ؟! گفتم ببین دست ما نیست ! گفت چرا دست ماست فلان کسک خودش انتخاب کرده که تنهایی ادامه بده ؛ گفتم نه اینکه آدمها تنها ادامه میدن دو مدل هست ؛ مدل اول و خوب اونه که خودش انتخاب میکنه که تنها باشه که تنها بره ؛ مدل دوم و بدش اونه که خودش نمیخواد تنها بره و تنها باشه اما جبر دنیا مجبورش میکنه تن...
505
-
تاریخ: 1397/1/20 ساعت: 13:27
-چشماتوچرابستی؟! / +دارم بهش فکر میکنم / -باچشم بسته ؟! حالا چرا میخندی ؟! / +توخیالم بغلش کردم ؛ یکساعت ممتد !/ -چرا تو خیال ؟! چرا خودشو بغل نمیکنی ؟! / +خودشم بغل کردم ولی ... / -ولی چی ؟! / +من اون رو بغل کردم در صورتی که دوستش داشتم و برام بابقیه متفاوت بود واسه همین ازش آرامش گرفتم ؛ اون من رو...
506
-
تاریخ: 1397/1/20 ساعت: 13:27
بعد صبحانه نشستم پشت موتور منتظر شدم بیاد و برسونمش دانشگاه ؛ اون روز بهم گفت: نمیخوای این لگن رو عوض کنی یه چیز بهتر بخری؟ و بعد اشاره کرد به موتور خسته و بی قیافه ی من. بهش گفتم: دلیل اینکه یه وسیله ی بهتر نمیخرم اولیش پوله دومیشو نپرسید، منم نگفتم ؛ از قصد گفتم دلیل اول که دلیل دوم رو بپرسه ؛ مشت...
473
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 19:05
می دانی بیشتر از همه از چه غمگینم؟ از این که این روزهای تکرار نشدنی جوانی دارد یکی یکی بدون تو هدر میشود. آه نور چشمان غم زدهام، اگر میدانستی روزهایم چگونه بیتو سپری میشود! پس کی میآیی؟ روزی که نه طراوتی مانده و نه شادابی و نه اثری از جوانی؟حیف، حیف، حیف از این روزهای پرطراوات زندگانیام که بدون تو م...
474
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 19:05
فصل اول قسمت اول - تهران ؛ تهران جا نمونی آقا - آقا با شمام ؛ خوابی آقا ؟ بلند شو رسیدیم تهران کش و قوسی به عظلات ام دادم و خمیازه عمیقی کشیدم و خواب آلود از راننده پرسیدم رسیدیم آقا ؟ راننده نگاهی عاقل اندر سفیهی کرد و گفت نه داداش تازه راه افتادیم نگاه کن همه رفتن ففط تو موندی بلند شو پسر جون بلند...
475
-
تاریخ: 1396/11/24 ساعت: 19:05
واژه ی مسخره ای بود شکست عشقی ! لعنتی بعد تو دنیا به فنا رفت بفهم !
471
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 15:42
بعضیامون استاد دست نکشیدن و دل نکندنیم،مث خودکاری که دیگه نمینویسه و دور نمیندازیم، شیشه عطری که خالی شده و هنوز نگهش داشتیم،رابطه ای که تموم شده و هنوز درگیرشیم
472
-
تاریخ: 1396/10/15 ساعت: 15:42
حالا که حدود پنج شش سال شد که خواسته ای را میخواستم و اتفاق نمیافتاد به یکباره در عرض چند ماه همه اش اتفاق افتاد ! طوری که انگار جلویش را گرفته بودند و یکباره رها کردند ! حرفی نیست تا این سن خیلی چیز ها برایم عجیب بود و عجیب هست و شاید برای شماهم . اما به تازگی به این نتیجه رسیده ام که هیچ چیز و هیچ...
469
-
تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 17:36
او شاد که جان دادنم از غم شده نزدیکمن خوش که ز حال دلم او را خبری است
468
-
تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 22:23
الهی تب کنی تا صب پاشویت کنم هی رو پاهات دست بکشم ...
466
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 10:49
u200fتهدیدِ اینایی که فکر میکنن هروقت بخوان میتونن دلتو بدست بیارن فقط اونجا که سعدی میگه: گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی، ورنه بسیار بجویی و نیابی بازم!
467
-
تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 10:49
بنده نه از آن عاشقانه های افسانه ای میخواسـتـم که مجنون داستان باشم و زیر پنجره لیلی بنشینم تا صبح برایش آواز بخوانم ؛ نه از آن دست دوست ها که باید در ارتباطت مدام در حال محاسبـه باشی که اینبار بنده مرحمت نمودم و پیام دادم و دگر باره نوبت دوست است که پیام دهد ! من عاشق یک ارتباط معتدل بودم ؛ هیچکس ا...
464
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 6:09
درگیری ذهنی واسه کسی که دوسش داری فقط اونجا که مولانا میگه " کی ز سرم برون شود یک نفس آرزوی تو ؟
465
-
تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 6:09
ملک الشعرا یه بیتش اندازهی پنجاه سال تجربهی زندگیه، اونجا که میگه : هرکه را دوست شدم؛ دشمن جان گشت مرا
454
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 0:07
پشت فرمون بلند بلند میگم آ خدا تمومش تمومش نمیکنی قربون شکلت ؟ بیشتر از این گشاد بشه زندگی نمیمونه واسمون ! حنا نگام میکنه میگه چی میگی ؟ میگم هی داره گشاد ترش میکنه نمیتونم دیگه خب ! با تعجب نگاه میکنه گوشه لبشو گاز میگیره میگه خل شدی باز ؟ میگم ببی
455
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 0:07
آدمهای خوب اونهایین که اینقدر میبخشن تا بخشش میشه حق مسلم فرد روبروشون ، اونهایین که اینقدر خالصن که مثل اکسیژن محو میشن ، کسایی هستن که از بس شیشه ای هستن دیده نمیشن ، آدمهای خوب اونهایین که اگه یه بار عصبانی باشن میشن مفسد فی الارض ، دقیقاً همونهای
456
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 0:07
میخواهم آدم جدیدی بشوم و فلان.تنها ام و خسته از سگ دو زدن ها،کافی نبودن ها؛بیش از همه، از خسته بودن خسته ام.چند ماهی میشود که دیگر، منِ سنگ دل گذشته نیستم.راستش،هیچ وقت سنگ دل نبوده ام و تظاهر بود همه اش.بگذریم از اینکه تظاهر کردن بدتر است یا این نرم
457
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 0:07
از آن آدم های تودار و ساکت است.معمولا با کسی حرف نمی زند.با بقیه ی بچه های سلول هم غذا نمی شود.تا به حال ندیده ام اسمش را برای ملاقاتی صدا بزنند زیر هشت. همبندی هایش می گویند: هفت-هشت سالی میشود که در زندان است و حتی یک روز هم به مرخصی نرفته است.همه
458
-
تاریخ: 1396/8/30 ساعت: 0:07
فکرنمیکردم یکروز به اینجا برسم ؛ میدیدم آدم هایی رو که به این حالت رسیدند اما همیشه فکر میکردم دارن تظاهر میکنن اصلا امکان داره ؟! امکان داره که دل آدم محبت و عشق رو پس بزنه ؟! امکان داره که دل آدم از دوست داشته شدن دلش نریزه ؟! امکان داره یک عمر تو