فصل اول
قسمت اول
- تهران ؛ تهران جا نمونی آقا
- آقا با شمام ؛ خوابی آقا ؟ بلند شو رسیدیم تهران
کش و قوسی به عظلات ام دادم و خمیازه عمیقی کشیدم و خواب آلود از راننده پرسیدم رسیدیم آقا ؟ راننده نگاهی عاقل اندر سفیهی کرد و گفت نه داداش تازه راه افتادیم نگاه کن همه رفتن ففط تو موندی بلند شو پسر جون بلند شو بزار به کار زندگیمون برسیم
رسیدم سرانجام رسیدم ناخودآگاه چند سال اخیر جلوی چشمام مثل د یک فیلم روی دور تند اکران شد چقدر شب بیداری چقدر زحمت چقدر درس ... برای رسیدن به این شهر درندشت ؛ تهران ؛ پایتخت انگار پر بی راه هم نمیگن که به چیزی فکر کنی آخر جذب خواهی کرد هنوز آفتاب طلوع نکرده بود ساکم رو از باکس کنار اتوبوس بیرون آوردم و دسته اش رو بالا کشیدم شروع کردم به قدم زدن توی محوطه ی ترمینال . آسمون تهران فرقی نداشت با آسمون شهر من ؛ زمینش هم همینطور ؛ اما مردمانش زمین تا آسمون با مردم شهر من فرق دارند . اینجا انگار همه با هم غریبه اند ؛ انگار همه باهم دشمن اند در حالی که ادعا میکنند دوست هم و همکار همند ؛ این اولین چیزی بود که از برخورد با مردم تهران مثل یک پتک توی سرم خورد مردمی که به مسافرکشی مشغول بودند . همین راننده تاکسی هایی که به محض اینکه پای یک مسافر از پله های اتوبوس به زمین میرسه به سرش هجوم میارن و یک مسیر رو ده نوع قیمت میدن که فقط مسافر رو بدزدند و به اصطلاح مشتری جذب کنند مثل لاشخور ها مثل کفتارهایی که از دهان هم غذا میدزدند .
داخل محوطه میگشتم و دنبال نمازخونه ای بودم تا قبل از طلوع آفتاب نماز صبح ام رو بخونم
نماز رو بجا آوردم و بجای صبحانه شیر و کیکی نوش جان کردم و برای استراحت کوتاهی روی صندلی های کنار سکو نشستم . از بین تموم راننده هایی که ماشین ها رو پارک کرده بودند و به دنبال مسافرپای اتوبوس ها در حال راه رفتن بودند پیرمردی داخل تاکسی زرد رنگ انتهای صف منتظر بود تا نوبتش برسه و مسافر بزنه . دیدم سرش پایینه و زیر لب هراز چند گاهی چیزی زمزمه میکنه و لبخند میزنه . این فصای مجازی همه رو درگیر خودش کرده حتی این پیرمرد سالخورده رو . نفسی تازه کردم و کم کم پیرمرد به اوایل صف رسیده بود و نوبت اون بود تا مسافر سوار کنه اما باز برای سوارکردن مسافر تلاشی نمیکرد حتی زحمت پیاده شدن از ماشین هم بخودش نمیداد . تعجب میکنم چطور میتونه انقدر بیخیال باشه ؟ از میون اون همه راننده این یکنفر با حالات عجیب و غریب خودش من رو جذب خودش کرد . باید بهش نزدیک میشدم باید بیشتر میشناختم وگرنه تا قیامت علامت سوال حرکات و رفتارهاش توی ذهن ام باقی میموند و توی خماری میموندم . به سمتش حرکت کردم چند بار به شیشه زدم و صدام رو با تک سرفه ای صاف کردم گفتم : پدر جان ؟ آقا ؟
ریش سفید یکدست ؛ بدن روی فرم نه لاغر نه چاق ؛ صورت گلگون و عرق چین سبز روی سرش حسابی پیرمرد رو جذاب کرده بود . مشخص بود از اون دست پیرهاست که هنوز هم بخودش میرسه و زندگی رو سه طلاقه نکرده ؛ با لبخند ملیحی که روی لب هاش داشت به سمت من برگشت و شیشه رو پایین داد و گفت :
-جانم بابا جان ؟ مسیرت کجاست پسرم ؟
بوی عطر یاسی که مصرف کرده بود از داخل ماشین خورد توی صورتم و یک لحظه بی اختیار چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم بوی امید بوی زندگی بوی قدیم ... آخ که چقدر خوب بود با خودم گفتم ببین پیرمرد سرپیری چه دلربایی میکنه ؛ بیچاره زن و بچه مردم ؛ من که مردم دلم رفت ؛ هر مسیری میگفتم ریسک بود . امکان داشت قبول نکنه و مسیرش جای دیگه ای باشه تصمیمم رو گرفتم و بی دریغ گفتم :
- دربست ...
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی