خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب


امشب را به پدر گفتم میخواهم منزل مامانجون بخوابم از من اصرار و از پدر مخالفت تا آخر قبول کرد ؛ حالم خوب بود تا درب راهرو را باز کردم پله های طبقه اول را بالا آمدم ؛ یک جفت کفش رو به روی در بود ؛ پدر گفته بود کسی منزل نیست ؛ به کفش ها که رسیدم فهمیدم کفش های مامانجون بود ؛ نشستم ؛ کفش هارا بو کشیدم هنوز بوی شازده خانوم را میداد ؛ شازده خانوم را خودش گفته بود میگفت من شازده خانومم ؛ هروقت میخواست با این کفش ها بیرون برود کار من بود ؛ میگفت ننه این بند کفشم رو بکش بالا و چه خاطراتی که باهمین کفش پا کردن یادم آمد ؛ کفش هایی که دیگر پایی برای پوشیدن ندارد ؛ کفش هایی که حالا جای بشارت حضورش در خانه حالا خبر از نبودش میدهد ؛ و چه غمگین بود آخرین باری که از منزل خارج شد دیگر نمیتوانست بگوید ننه پشت کفش ام را بالا بکش ؛ با پتو روی تخت اورژانس قرار گرفت و رفت ؛ راست میگفت ؛ زن باید با لباس عروس بیاید منزل و با کفن از منزل خارج شود ؛ مادربزرگ این بار رفت ودیگربرنگشت دلم طاقت دیدن جای خالی اش را ندارد ؛ میخواستم امشب آسینچه های سفیدش را که وقت نماز دست میکرد رو بو بکشم دلم میخواست روی تختی بخوابم که شب تا صبح کنارش بیدار بودم تا مادربزرگ تنها نباشد ؛ میخواستم لباس هایش را بو بکشم ؛ اما دلم طاقت ندارد ؛ دیگر کسی نیست که بگوید رفتی بالا خانه خودتان من را فراموش کردی دیگر کسی نیست که بگوید مادر داخل یخچال همه چیز هست برو نوش جان کن ؛ دیگر کسی نیست که بگوید مادر دارم میاُفتم و سریع پشت کمر و زیر بغلش را بگیرم تا خیالش راحت باشد حواسم هست دیگر کسی نیست که بگوید هرشب از جلوی درب هم سلام کنی کافیست ؛ دیگر کسی نیست ...... بد به حال من که دیر فهمیدم چه کسی را دارم مادربزرگ شب هفتمت هم تمام شد اما بغض دیدن درب بسته ی منزلت هنوز داغم را تازه میکند ؛ سررسید هایی که مینوشتی و هر روزش قبل از شروع متن مینوشتی الحمدلله امروز روز خوبیست در خانه ات هست ؛ هنوز عینک هایت هست چگونه رفتنت را باور کنم مادر ؟

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: پنجشنبه 13 تير 1398 ساعت: 7:20

صفحه بندی