و اما روز سوم ات ساعات پایانی خود را سپری میکند ؛ هنوز هم بین فرزندانت و نوه هایت گهگاهی لبخند روی لب هایمان نقش میبندد هرچه فکر کردم نتوانستم دلیل این لبخند و خنده هایمان را بفهمم امروز در در مجلس روز سوم ات فکر میکردم و بنرهای تسلیت را در کنار درب های حسینیه به دیوار چسباندم ؛ سخن پدرم به یادم آمد که گفت ؛ واقعا ما داریم برای مجلس شب سوم مادرمان آماده میشویم ؟! به نتیجه رسیدم ؛ مثل پدربزرگمان ؛ که هنوز باورمان نشده ؛ نیست و به دعوت حق لبیک گفته ؛ مادرمان هم حالا نیست رفتن بعضی ها باورپذیر نیست ؛ اینکه پدرمان دیگر نیست بماندکنار اما چگونه نبودن مادرم را باور کنم ؟! چگونه میتوانم دیگر به خانه که برمیگردم نتوانم هر شب سری به مادرم بزنم ؟! چگونه دیگر آن مقنعه ی سفیدی که برای نمازش سرمیکرد و قرآن میخواند تا اذان و به هرکسی که کنارش بود میگفت اذان شد بمن خبر بده را فراموش کنم ؟! نورانیت و لپ های گل انداخته در میان چادر نمازش رانبینم؟ چگونه دیگر چروک دست های زنانه اش را فراموش کنم ؟ بوی مخلوط آبلیمو و گلیسرین هایش که تا همین اواخر دست هایش را معطر به این عطر میکرد را میتوان فراموش کرد ؟! دیگر لذت ناشی از دیدن لبخندش در شب ها که از سرکار برمیگشتم و به دیدنش میرفتم را نداشته باشم ؟! راستی چقدر چهره ات نورانی و زیباشده بود روز اخر که خواستیم به بیمارستان ببریمت برای احیا کردن صورتت و تنت کبود شده بود اما انگار تازه از مادر زاده شده بودی در خانه ی قبرت ؛ قبل از آمدت خوابیدم زیارت عاشورا و حدیث کسا را به در و دیوار قبرت خواندم ؛ مشت مشت خاک را با لعن روی ریختم و نذاشتم با بیل سریع رویت را پر کند ؛ امروز برای کاری به اتاق کنار حیاط خلوت رجوع کردم ؛ روی کاناپه ی قدیمی مادرم دو شیشه کوچک عطر گل یاس مخصوص خودش را دیدم و اما چه کسی میتواند عطر زدن قبل نمازهایت را بیادنیاورد ؟! اصلا چه کسی میتواند مادربزرگ در خانه قدیمی اش را فراموش کند ؟! این شب های آخرین را تا عمر دارم نمیتوانم فراموش کنم ؛ از طرفی خدا را شاکرم که حداقل در حد دو شب توانستم شب تا صبح در کنارش باشم ؛ هربار که اکسیژن را پس میزد وقتی دوباره برایش میگذاشتم برمیداشت و لبخند میزد هیچ بار عصبانی نشد ؛ اخم هایش را در هم نکرد بداخلاقی نکرد ؛ مادرم شش کلاس سواد داشت اما بیش از هرزن دیگری زندگی کردن رابلد بود ؛ تربیت فرزند را بلد بود ؛ با شش کلاس سواد میتوانست آدم ها را جوری بُهت زده کند از ادب و تربیت ؛ که فرد متقابل از جمع کردن حرف و اظهار نظر هایش ناتوان بماند ؛ دعای افتتاح خواندن هایت ؛ همان جمله ی معروفت که میگفتی عینک و قرآنم را برایم بیاورر هایت ... همین ماه رمضان پارسال بود که شب های قدر جایی نرفتم و آمدم کنارت و در کنار عمه ها شروع کردیم به خواندن دعای مجیر و هربند با همه میخواندی : أَجِرْنَا مِنَ النَّارِ یَا مُجِیرُ ؛ چقدر دلم برای غذا خوردن های دولوپی ات که دل ادم را اب میکرد از خوشمزه غذا خوردنت تنگ میشود آخر مادرجان آتش چه کار به تو دارد ؟کیست ؟ کجاست ؟ کسی که از تو جز نیکی و خوش رویی و مهمان نوازی و اخلاقت چیزی دیده باشد امشب شب سوم است و تک تک مهمان هایت در حال رفتن هستند ؛ حالا دیگر آخرین پسرت و آخرین نوه ات میمانند و هر شب از کار برگشتن و ماندن پشت درب منزلی دیگر مادری زیر چادر رنگارنگی که روی تخت نخوابیده ؛ دیگر صدای تق تق واکر هایت را نمیشنوم ؛ دیگر حالا تمام چراغ های خانه ات را خاموش میکنند و تو نیستی که بگویی چراغ آشپزخانه و چراغ بالای در ورودی را روشن بگذاریم که نیمه شب برای دستشویی رفتن همه جا تاریک نباشد ؛ دیگر نیستی تا برای اکسیژن گذاشتن کسی تا صبح بالای سرت بیدار بماند یادت هست تا جایی مان درد میکرد دست میگذاشتی و حمد میخواندی و درد ها آرام میگرفت ؟! یادت هست کمرت که درد میگرفت میگفتی دستت را بگذار روی کمرم حمد بخوان توانش را ندارم ؛ بمیرم که چقدر از بیمارستان هراس داشتی و از ماشین پیاده نمیشدی فکر میکردی از تو خسته شدیم و آوردیمت بیمارستان ؛ دیگر نیستی و این دیگر نبودن چقدر گفتنش آسان است و چقدر فهمیدن و درک کردنش برایمان سخت ست ؛ دعایمان کن مادر که به دعایت به بد شیوه ای جانمان را میلرزاند ؛ چقدر دلم برای فراموشی ات تنگ شده ؛ هر شب که از کار میآمدم میپرسیدی صاحب کارت خوب است ؟! ناهار بهت میدهد ؟! بمیرم که هر روز دلت برایم شور میزد ؛ بیست و سه سال باتو بودم حتی از فرزندانت بیشتر با تو بودم هر روزه و از این به بعد نیستی ؛ نمیتوانم بعد بیست و سه سال زندگی در کنارت باور کنم که دیگر نیستی ؛ این نیستن با گریه و بیتابی و ... جبران نمیشود دیگر ماه رمضان برایم تلخ تر از هر ماهی ست دیگر بیست و هشتم هرماه برایم تلخ تر از دیگر روزهاست ؛ میدانی؟نبودت با هیچ چیز جبران نمیشود ... نمیشود ... نمیشود
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی