373 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
خالی شده ام ؛ انگار که یکنفر درایو احساسات آدم را فرمت کرده باشد ؛ درایو اصلی ات را ؛ دیگر هرکسی میداند درایو اصلی که فرمت شود دیگر بالا نخواهی آمد ؛ مگر نه اینکه همین احساس به انسان حس زنده بودن میدهد ؟ حالا که درایو ام را فرمت کرده اند احساس میکنم مرده ام ؛ آدم میتواند در زندگی اش بارها بمیرد و با
374 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
- من اونو ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟ + معلومه، تو اونو ترک کردی. - ولی وقتی ترکش کردم هیچوقت دنبالم نیومد... من اونو ترک کردم یا اون منو ترک کرد؟!
375 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
من خواستن رو جور دیگه ای میدیدم ؛ چیزی غیر از چیزی که بین خیلی ها هست ؛ درک ندارم ؛ از عکس های دونفره ی خوش رنگ و لعاب صفحه های مجازی و استوری های عاشقانه و لاکچری بازی های تازه مد شده و دوست های اجتماعی و رل های دو روزه و از این قبیل روشن فکری ها چیزی نمیفهمم ؛ من اهلِ عشق و عاشقی های این دور و زم
376 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
377 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
راستش ؛ ما مردها همه مان بیماریم ؛ همگی هم از دو بیماریِ روحی رنج میبریم ؛ همه ما مرد ها ترسوئیم ؛ همیشه همراهمان ترس از دست دادن را داریم ؛ حالا هنوز طرفمان را نداریم هااما همواره ترس آنرا داریم که نکند همان که دوستش داریم و نداریمش نگاهش به کسی دیگر بیوفتد یا دمی حتی کسی دیگررا بخواهد : نکند اتفاق
378 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
.: یوحنا.: قسمت دوازدهم•••••••••••••••دانشجوی مشهد بود اما تهرانی بودن خونشون نیاوران بود خانواده هامون راضی نبودن خانواده اون میگفتن ما در حدشون نیستیم خانواده منم میگفتن ما در حدشون نیستیم ! اما جوون بودیم گوش ندادیم . علی بعد از ازدواج مون فقط خونه رو از پدرش قبول کرد و خودش وایساد به کار کردن .
379 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
.: یوحنا .: قسمت سیزدهم گفت اسباب اساسیه تو جمع کن هررری . اینجا چه غلطی میکنی با این تیر تخته ؟ نگاهش کردم . شرارت و تکبر از چشماش داشت میپاچید بیرون . چند ثانیه سکوت کردم نگاهش کردم توقع داشت التماسش کنم بگم تورو خدا بهم کمک کن و این حرفا ولی فقط نگاش کردم خسته شد گفت : - خب ؟ + شرطت قبوله . . .
380 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
381 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
گمشده ام و کمبود زندگی ام پول وعشق و رابطه نیست ، او هم مثال من بود ؛ هیچکس بما نیاموخت که پسرجان/دخترجان خودت را دوست بدار ، آدم باید اول خودش را دوست داشته باشد ، اینکه خودت را دوست داشته باشی باخود شیفتگی و تکبر و غرور فرق دارد ، آدم باید خودش را دوست داشته باشد ، مدل موهایش ، پوست صورتش مدل ناخن
382 - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 18:01
همون موقع فهمیدم که باختم ؛ همون موقع فهمیدم اینکه هیچوقت مرد نبودم درست بود ؛ اینکه همیشه میدیدم فرق دارم درست بود همون موقع که میخ شدم پای تلوزیون ؛ پلک نمیزدم ؛ همون موقع که بغض داشت خفه ام میکرد ؛ همون موقع که فیلم رسید به اونجا که سهیل همه رو دعوت کرد توی رستوران ؛ همون موقع که رو به روی همه غر
362 - تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 17:40
محک را عاشق شوی آخر تنهایت میکند ؛ بام محک رفتی تا بحال ؟ بام محک جاییه که میتونی دور از شهر و آدم هاش خلوت کنی ؛ نشسته بودیم پشت نرده. کنارش ایستاده بودم. دستش را گذاشته بود روی شانه ام که تعادلش حفظ شود. نگاه می کرد به شهر. ساکت بود. من هم.هیچ کدام دلمان نمی آمد این سکوت را بشکنیم. تنها چیزی که آ
354 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
| .: یوحنّا | .: قسمت سوم •••••••••••••••دقیقا یادمه تو پاگرد خونه اش خم بودم داشتم جارو میزدم که شوهر میون سالش در واحدش رو باز کرد دید منو بیچاره چقدر هم مهربون بود گفت بچه ت رو بده من برات نگهدارم ها من غدگری دراوردم ندادم کمرمم سر همون درد گرفته چهارطبقه با یه بچه تو شیکم و یه بچه تو بغل آدم میب
356 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
| .: یوحنّا | .: قسمت چهارم ••••••••••••••• از بیمارستان خارج شدم پیاده راه افتادم سمت خونه قند هام اخراش بود شاید تا آخر هفته شاید بیشتر نمیکشید کاش میشد مریم همیشه اینجوری بمونه چقدر خوش آب و رنگ شده بود با خودم گفتم سرراه برم مغازه حاج حسین یکم قند بگیرم حاج حسین از همسایه هامون بود از وضعم خبردا
357 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
| .: یوحنّا | .: قسمت پنجم ••••••••••••••• ! هرچقدر منتظر شدم بیدار نشد بره قید این دختره رو زدم بهش اسمس دادم که نمیام اعصاب ام داغون بود دوساعت بود شد هنوز خواب بود کفرم بالا اومده بود آماده بودم بپرم به کسی مشتری بیاد غر بزنه بپرم بهش اما هیچ خبری نبود ساعت شش شد شش عصر هنوزم بابای اصغر خواب بود
358 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
.: یوحنا .: قسمت ششم ••••••••••••• خودم رفتم بیرون مغازه چندنفری که دورش بودن رو متفرق کردم نشستم کنارش با اضطراب به سرتا پای زن نگاه میکردم نکنه بلایی سرش اومده باشه رسیدم به صورتش چه صورت ماهی داشت رنگ و روش رفته بود اما خیلی ماه بود گفتم یاد دختر خودم افتادم نگاهش کردم نمیدونم چطور این پسر نادو
359 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
کاش میتوانستم بویت را بنویسم ؛ نه بوی ادکلن گران قیمتت را ؛ نه بوی تنت را ؛ همان بویی که در یک فضای بسته که بمانیم فضا را پر میکند ؛ همان بویی که وقتی نیستی بالشت را به اغوش میکشم و مدام کام عمیق میگیرم و میترسم نکند بویت بپرد ؛ کاش بویت مثل بوی سیگار به تن و لباسم میماند ؛ میدانی ؟ اصلا یکی از ایر
360 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
همینجوری همیشه بطور یکنواخت مهارت دارم گند بزنم به تمام ارتباطی که با کسی دارم ؛ هنر است دیگر ! و من یک هنرمندم که هنرم گند زدن به زندگی خودم و شخصی که دوستش دارم هست به شکل صد در صد تضمینی و بدون بازگشت ؛ فی الواقع به وجهی من میتوانم گند بزنم که دیگر راه برگشتی وجود نداشته باشد ؛ به جایی برسانم ماج
361 - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 2:23
.: یوحنا .: قسمت ششم ••••••••••••• یعنی چی؟آخه چطورمیشه؟انقدرگرفتارهم تواین شهرهست؟فکرمیکردم گرفتاری هابرای توفیلمهاست؛جلویبغض ام روسخت میتونستم بگیرم؛چای روبه زورخوردم؛کفشام روپوشیدم وازخونه زدم بیرون؛ازبوی ناوکثیفی داشت حالم بهم میخورد؛فریباباززنگ زد اعصابم خورد بود دیگه چی میخواست من نمیدونم جو
350 - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 13:07
دخترکم ؛ پدرت از حالا بفکر توست ؛ آخ که چقدر حرف ها دارم برایت بزنم ؛ خدا میداند تا آن زمان که بدنیا بیای و چند بهاری را ببینی تا بتوانیم باهم خلوت پدر دختری داشته باشیم چقدر باید صبر کنم ؛ به گمانم طول میکشد تا پدرت را بشناسی که فرد صبوری نیست ؛ اما از حالا برایت مینویسم ؛ بارانا جان ؛ سعی کن درزند
351 - تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 13:07
| .: یوحنّا | .: قسمت اول ••••••••••••••• +خانومِ جمالی ؟ ؛ با شمام ؛ خانوم محترم ... رو به روش نشسته بودم صداش هم میشنُفتم اما انگار اونجا نبودم اصلا ؛ چه حرکت چیپ ای ؛ اما باور کنین دست خودم نبود که هرجا میشِستم پرت میشدم تو دره افکارم ؛ آخر سر با ضربه دست پشت سریم روی شونه ام از جا پریدم برگشت