همانطور که چاووشی در هندزفری هایم ناله میکند با آن صدای خسته اش! خیال میکنم سالها بعد نویسنده مشهوری خواهم شد عکسم صفحه اول مجله ها چاپ خواهد شد همان روزها صبح که شد صبحانه ات را که با مرد و فرزندت خوردی و شوهرت را راهی کردی راه خواهی افتاد تا فرزندت را به مدرسه ببری از جلوی دکه رد خواهی شد ، عکس من را خواهی دید حواست پرت میشود یکهو میایستی و غرق در افکارت خواهی شد ! با صدای لطیف فرزندت که داد میزند:مامان ؛ دیر شد: خودت را از مرداب افکارت بیرون خواهی کشید تا مدرسه فرزندت سکوت خواهی کرد برای بازگشت ناخودآگاه پاهایت راهی که دکه دارد را انتخاب میکند برمیگرد...
ادامه مطلب