درسته که من توقع آرامش دیشب رو از امیرالمومنین نداشتم و اتفاق افتاد و آروم خوابیدم بعد از چندین سال ؛ اما خب توقع که هیچ حتی فکر اتفاق امروز هم نمیکردم ؛ میدونی ؟! به هیچ وجه فکرش رو نمیکردم در این حد با مرام که با اعمالت و کردارت خنجر از پشت بزنی تو کمرش اونوقت اینکار رو برات بکنه ؛ ماجرا از این قرار بود که فکر همه چیز رو از قبل کرده بود ؛ توی این سفر خاستم تنهایاشم تو حال خودم باشم کسی مزاحمم نشه گیرنده مجبور نباشم برای حرم رفتن منتظر کسی باشم یا موقع برگشت وایسم باهم بگردیم دوست داشتم خودم باشم ؛ دیروز توس فرودگاه مدیر کاروان دیر اومد و من تنها هندزفری تو گوش داشتم آهنگ گوش میدادم که یه مردی حدود پنجاه سال سن نشست کنارم ؛ از قرار معلوم سوال پرسیده بود و من نشنیده بودم ؛ زد رو پام هندزفری مو دراوردم با لهجه ی غلیظ ترکیش گفت پسرم تنهایی ؟ گفتم آره حاجاقا گفت کاروان سبحان ای ؟ گفتم بله گفت خوبه منم تنهام فکر کنم باهم باشیم دپرس شدم ! بدتر از این نمیشد میخاستم تنها باشما! تا رسبدن به هتل و تقسیم اتاق خداخدا میکردم که یه اتاق یه تخته بمن بدن یه یک تخته هم به این آقا ! و اتفاقا اتاق یک تخته هم بود اما فقط یکی بود و اون هم قسمت پیرزنی که تنها اومده بود شد و اتاق دوتخته بما رسیدخداخدا میکردم گیر نده باهم بریم باهم بیایم اما گیر داد ! قبل ترگفتم توقع نداشتم شب تولد حضرت زهرا تو صحن و سرای شوهرش باشم ؛ صبح که از خواب بلند شدم یادم افتاد امروز تولد حضرت زهراست ؛ پیش خودم خندیدم گفتم آقاجون تولد همسرت مبارک باشه چشمت روشن ؛ عیدی ما فراموش نشه ! ده دقیقه که گذشت گفتم چقدر پررویی مهدی ! همینکه اجازه داد دعوتت کرد با این اعمالت و کردارت خودش ده تا عیدی و کادو و چشم روشن ایهآماده شدیم و باهم با اون آقا رفتیم حرم از تفتیش رد شدیم خاستیم وارد حرم شیم که این آقا گفت مهدی پسرم من میخام یه مقدار پول بدم واسه حرم نذر دارم اومدم از فرصت استفاده کنم بگم من میرم پس قرارمون هتل که مهلت نداد و گفت وایسا اومدم ؛ صبر کردم تو همین حین چشمم به گنبد افتاد ؛ ته دلم شاد شد ؛ یادم حدیثی از امام صادق افتادم که فرمودند شیعیان ما از باقی مونده گِل ماخلق شدند ؛ در هنگام غم ما غمگین اند و در هنگام شادی ما شادند . چشمم به گنبدش افتاد ته دلم شاد شد احساس صمیمیت کردم گفتم باباعلی تولد مادرزهرا مبارک باشه ؛ چشم و دلت روشن ؛ داشتم حرف میزدم که اون آقا برگشت خنده رو لبش بود گفتم چیشده حاجی گفت هیچی بابا رفتم نذرمو دادم داشتم میومدم بیرون یکی ازخدام جلومو گرفت گفت حاجی انت ایرانی ؟! گفت گفتم بله چطور؟! گفت چند نفر آمد ؟ گفت بهش گفتم دو نفر ؛ گفت دست کرد جیبش دوتا کارت دراورد گذاشت کف دستم مشغول خوندنش شدم که شلوغ شد و اون مرد رفت ؛ دقت کردم ؛ دست و پا شکسته عبارت عربیش رو خوندم ؛ مهدی امروز ظهر دعوت شدیم غذاخونه حضرتی ؛ امروز غذا رو مهمون مولائیم ؛ اشک تو چشمام جمع شد ؛ نگاه گنبدش کردم خندیدم ؛ گفتم میخای منو مرام کش کنی مشتی ؟ همینکه گذاشتی بیام شیرینی بود ؛ حالا روز تولد همسرت بین این همه آدم عراقی و ایرانی باید منو دعوت کنی غذای حرمت رو بخورم ؟! چیزی نگفتم رفتم زیارت ؛ بالای سرش وایسادم جلوی در رو به قبله و ضریح جا نبود ؛ همه نشسته بودن نزدیک ظهر بود همه برای نماز جاشون رو سفت چسبیده بودن ؛ گشتم جا نبود ؛ رو کردم به ضریح گفتم بابا جا نیست جا بده بهم ؛ منتظر شدم دو متر اونطرف تر یکی بلند شد اما اگر میرفتم اونجا دیگه ضریح مشخص نبود ؛ باز رو به ضریح کفتم نه ، باباجون میخام جلو ضریحت باشم ؛ پنج دقیقه به اذان هیچکس جاش رو ترک نمیکرد ؛ نا امید شدم اومدم که برم یک عرب گفت : حاجی حاجی برگشتم با دست گفت بیا جای من من دارم میرم ، نه یکم راست نه یکم چپ ، صاف وسط در وسط چارچوب در ورودی و جلوی ضریح !! نشستم به شبکه های ضریحش زل زدم گفتم : همه با به رو آوردن بدی و جار زدن بدی آدم ، آدم رو شرمنده و خجالت زده میکنن ، تو فقط با مرام و معرفتت خجالت زده که هیچ میکشی منو ! میفهمی ؟ میکشی ! من فدای خودت و همسرت بشم اخه؟
پ ن )
پدر که چنین باشد ؛ عجب نیست که پسری چون حسین پرورش دهد
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی