خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

خب واقعیت ماجرا رو بخوام بگم باید بگم که من اصلا توقع نداشتم که بخواد منم دعوت کنـه ؛ هرکس خودش بهتر از هرکس خودش رو بهتر میشناسه ؛ من میدونستم منِ مهدی لیاقت دیدن صحن وسرای آقام امیرالمومنین رو نداشتم ؛ پنج شنبه پیام مدیر کاروان رسید کــه فردا صبح ، یعنی امروز صبح ساعت هشت صبح باید فرودگاه امام باشم ؛ باور نداشتم ؛ گفتم من ؟! من با این کارنامه اعمال ؟! با این خراب کردن های پی در پی کجا صحن و سرای امیرالمومنین کجا؟؟؟ گفتم مهدی باور کن کنسل میشه حالا پاشو برو باور نکردم نکردم نکردم تا اینکه هواپیما تِی کاف کرد و بلند شد ؛ هواپیما بلند شد و طبق معمول گوش هام گرفت ؛ گوش هام که گرفت بخودم گفتم نه مثل اینکه واقعا دعوتت کرده ؛ فکر کن ؛ دعوت نکرد نکرد نکرد ؛ از تیرسال نود و چهار دیگه دعوت نکرده بود حالا الان دعوت کرده بود ، چه روزی! روز تولد همسرش خانم فاطمه الزهرا ؟! خیلی مرده خیلی بیش از حد ! از زمان پرواز هواپیما تا زمان آماده شدن برای نماز مغرب عشا همین امشب داشتم حرف هامو طبقه بندی میکردم که بگم از همه چی بگم از شب هایی که با چه وضع ای صبح شد از شونه هایی که نبود که روش راحت سرمو بزارم از گوشی که نبود از درکی که نشدم کلی گله و شکایت سرهم کردم نیم ساعت به اذان حرکت کردم قدم قدم تا رسیدم رو به روی ورودی ؛ دیگه باور کردم ؛ آروم آروم آروم آروم بین جمعیت خودم رو جا کردم تا رسیدم به ضریح ؛ ازدحام از پشت انقدر زیاد بود و تحت فشار بودم که نمیتونستم دستم رو بین خودم و ضریح نگهدارم درد میگرفت ، دوتا دستام رو بازه باز کردم ، از پشت هل داد نمیدونم کی بود انقدر هل دادن که سینه ام چسبید به ضریح ؛ حرف آهن پرستی نیست ؛ حرف اینه که داخل اون آهن داخل اون ضریح مرقد امیرالمومنین بود ؛ مرقد کسی که امام صادق فرمودند اگر اونچه از پدرم علی بن ابی طالب میدونم رو بگم میگویید که جعفربن محمــد کافر و مرتد شده ؛ بماند حالا ؛ هرچه که بود بعد از خدا برای من بالاتر و محبوب تر از این آقا نبود و اون ضریح از اون قبر انرژی دریافت میکنه طبق قانون انرژی اجسام و بخاطر همین به هر زحمتی خودم رو رسوندم ؛ دستام که باز شد ضریح رو که کامل تو بغلم گرفتم خاستم شروع کنم شروع کنم حرفام رو شروع کنم گلایه هام رو اما زبونم بند اومد ؛ نفهمیدم چیشد فقط فهمیدم انگار که خود آقا روبغل کردم و سرم رو شونه هاش بود ؛ هرچقدر بغض تا الان قورت دادم امشب اشک شد ؛ آروم شدم آرامش گرفتم اومدم عقب ؛ رو به قبله جوری که ضریح روبه روم باشه قامت نماز مغرب رو بستم ؛ هرچی خاسته و آرزو داشتم فراموش کردم فقط میدونم اون لحظه اگر میمُردم بهترین مرگ تاریخ رو تجربه کردم ؛ یاد روایت حضرت زهرا افتادم که فرمودند هرکس برای حسینم گریه کرد میتونه من رو مادر صدا کنه ؛ نمازم که تموم شد بی هوا گفتم : بابا علی خیلی نوکرتم شونه های بابا علی برای همه آرامش داره هیچوقت ازش ناامیدنشو همون وقت که دیدی به هیچ شونه و گوش کسی اعتماد نداری همینکه دیدی شونه و گوش کسی برات آرامش نداره به بابام علی یه سربزن!
پ ن )
حتما نباید با باباعلی به زبون عربی یا لفظ قلم صحبت کنی ؛ به زبون خودت حرف بزن ؛ میشنوه ؛ جوابت رو میده ؛ قبل از اینکه مشرف بشم خدمتش ؛ من زیر لب موزیک هایی که دوست دارم رو میخونم اصلا شما لب من رو ثابت نتوانی دید ! یکبار که همونطور زیر لب علیزاده رو میخوندم نگاهم به قاب روی دیوار افتاد که اسم امیرالمومنین بود ؛ توی ذهن ام مخاطبم رو آقا فرض کردم و زیر لب خوندم :
صدام کن
صدای تو آرامش بچگیمه
صدام کن
دیگه خستم از عشقای نصف نیمه
صدام کن
به جونت قسم دیگه جون ندارم که بگم ...
حالا الان صدام کرد دعوتم کرد ؛ کجا ؟! دقیقا همون هتل که سال هشتاد و پنج سکونت داشتم از حریمش آرامش گرفتم خاطرات بچگیم هم یادآوری شد شعرم تحقق پیدا کرد ؛ من نماز نخوندم دعا نخوندم ضادِ والضالین نماز رو یک کیلومتر نکشیدم من فقط موزیک خوندم زیر لب مخاطبم فقط توی ذهن ام آقا بود ! اینجاست که میگن واسه اهل بیت یک قدم برداری واست صد کیلومتر پیاده روی میکنن !
پ ن )
به شرط لیاقت دعاگوی دوستان هستم

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 17:43

صفحه بندی