دیگر با خودم عهد کردم که به احدالـنـاسـی اجازه ورود نمیدهم راست میگفت ؛ خودم هم همین نظر را دارم ، اول باید دل بلرزد ، باید بتواند دلم را بلرزاند ، شناخت اش بماند برای بعد ، برای دیدار اول بایدباید دل بلرزاند وگرنه حق ورود ندارد ، میدانی ؟! نمیخواهم مثل تو شوم نمیخواهم به زور کسی را دوست داشته باشم نمیخواهم سال ها بعد وقتی پا به سن گذاشتم که خط های چروک صورت ام کروکی مسیر مرگ را برایم پدید میآورند وموهایم کمی رو به سفیدی میرود نمیخواهم خانه را باز به مانند همیشه ناگـهانی ترک کنم تا از حال پریشانم کسی باخبر نشود و با همان پیراهن آبی چهارخانه که تو دوستش داشتی در خیابان ولیعصر قدم بزنم و وینیستون آبی ام را اتش بزنم و فکر کنم ، نمیخواهم جسمـم کنار مونث دیگری باشد و به تو فکر کنم ، نمیخواهم فکر کنم که چقدر ادعای دوست داشتنت شد و چقدر آرام در کنار دیگری برهنه میشوی ، نمیخواهم دلم برای نشستن روی جدول جوب های بدون آب ، برای نشستن در دو طرف کوچه های تنگ و زل زدن هایمان بهم ، نمیخواهم دلم برای دختری که تمام اخلاقم را از بر بود و تمام حرف هایم را میدانست ، نمیخواهم دلم برای شکستن های غرورم ، برای اصرار های میان خیابان برای گرفتن دستهایت ، برای عکاسی رفتن های دونفره ، برای یک ریختن دل به یکباره ، نمیخواهم دلم برای تو تنگ شود ، من نمیتوانم مثل تو همه چیز را فراموش کنم و با کسی باشم که دلم را نمیلرزاند ، نمیتوانم مثل تو با کسی باشم و بیایم به تو بگویم که تو بمن بیشتر شبیه بودی اشتباه کردم ، آنقدر صبر میکنم و اجازه نمیدهم تا کسی را پیدا کنم که بلرزاند جوری بلرزاند و کنارم بماند که برای بیاد آوردنت پنج الی ده دقیقه به توضیح و یادآوری نیاز باشد ، چرا ؟! معلوم ست ! نمیخواهم کار به آنجا بکشد ، اگر مثل تو با کسی باشم که دلم را نلرزانده بد میشود من به حال فکر نمیکنم به ده سال دیگرم فکر میکنم نمیخواهم ده سال دیگر در چنین ساعتی از روز به جای بوسیدن همسر ام وقت بیرون رفتن از خانه، غرغرکنم که چرا سوئیچم که دیشب روی میز ناهارخوری بوده الان غیب شده نمیخواهم به آنجا برسد که از توی اتاق داد بزند اینجاست!توی جیب کت سورمه ای ات!در حالی که تند و تند غر می زنی که دیرم شده و به موقع نمی رسم ،بپرسم چی می خواستی واسه مهمونی فردا شب؟ آن هم با بیحوصلگی بگوید:اوناهاش،نوشتم روی آینه،بعد خودش نگاه کند به آینه مثلا با محبت بخواند : ماست،ژله بلوبری،خیارشو و حتما میپرم وسط حرفش : باشه باشه من الان دیرم شده،خب همینا رو اس ام اس کن دیگه.این عادتت هنوز از سرت نیفتاده،جوون بیست ساله که نیستیم روی آینه با ماتیک نامه ی فدایت شوم واسه هم بنویسیم..خدافظ.صدای تق خوردن در به هم میاد.منتظر جواب خداحافظی اش نمانم و اوهم زیرلبی جواب دهد خدافظ ، بعد هم برود بنشیند پای تلفن بگوید : آره دیگه همه مردها همینندحواس پرت عجول ! اما نداند که من فقط دل بی صاحابم برایت تنگ شده و دارم سعی میکنم کاری کنم که نتواند از چشم هایم بخواند ! نمیخواهم ، آن زن هم بلـاخـره باید خوشبخت باشد حق دارد همسری داشته باشد که عاشقش ست ؛ نمیتوانم ابن حق را از آن بگیرم ، آری همه مرد ها مثل همند حواس پرت ،عجول !
پ ن )
تورا عاشق شود پیدا , ولی مهدی نخواهد شد !
پ ن )
-چرا کشتیش؟
+آقای قاضی با من خیلی مهربون بود .
_خب این که خوبه .
+آقای قاضی با بقیه هم همونقد مهربون بود.
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی