من سرم را آرام میگذارم روی زمین ؛ چون ایمان داشته ام که همه وظایفم را درست انجام دادم ؛ من خیالم راحت شد همانوقت که به این نتیجه رسیدی که از گرمای زیاد نمیتوانی بمانی ؛ و اما خیالم ناراحت شد برای تو ؛ برای تو که گمان میکردی چون جسمت هنوز باکره ست میتوانی بری و با هرکس بهتر از من مجددا شروع کنی ر همه چیز را فراموش کنی اما غافل از اینکه روح و افکار و ذهنت از خاطرات من آبستن شده ؛ روح تو از خاطرات من آبستن ست و این آبستن فرق دارد ؛ هیچوقت نمیتوانی از داشتنش فارغ شوی واین را من میدانم و خیالم راحت ست ؛ خیالم راحت ست خودم هم که نباشم فرزند روح هایمان که به نام کوچک من میشناسی اش هست که نگذارد من را فراموش کنی ؛ خیالم راحت ست که من تمامت کردم که بعدترها هرگاه شوهرت تو را در آغوشش بکشد ، در گودی کمرت ، در دوطرف صورتت ، دور کمرت ، روی بازو هایت دستهایی را خواهد یافت که من جا گذاشته ام گرمایی را خواهی یافت که جز کف دست در وجود هیچ مردی پیدا نخواهی کرد ؛ نه که گرمای دستان من بیشتر از مرد های دیگر باشد ؛ نه ؛ جنس محبت و گرمای من را هیچ کجا پیدا نخواهی کرد ؛ حتی اگر مردت بارها وبارها هم با عشق مردانه استحمام کند و عِطربزند و تو را با حداکثر احساس و عاطفه در آغوش بگیرد باز هم عطر من در تاروپودت خانه کرده است ؛ هزاران عطر های گرون قیمت هم که برایت بزند و بزنند باز هم تا بوی آن عطر روغنی که در جیبم داشتم ؛ همان دانهیل قهوه ای اگر یکجا به مشامت برسد توانایی سست کردن کل بدنت را دارد ؛ لبهایت را که ببوسد مزه لبش را خواهی چشید اما باز بوی سناتور شرابی که به مشامت میرسد لب هایم به یادت میاید که از لبهای من جا مانده در فرزند مشترکمان ؛ مرا از تاریخ بشریت هم حذف کنی از خاطر لحظات تو پاک نمی شوم تورا از تاریخ بشریت هم که حذف کنم از خاطر لحظات من پاک نمیشوی بلاک و ریپوت که خاطرات را پاک نمیکند ! میکند ؟ باور کن
پ ن )
شاید یه روز سرد، شاید یه نیمه شب دلت بخواد بشه برگردی به عقب
برگردی به عقب برگردی به عقب برگردی به عقب . . .
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی