پایم را محکم فشار میدهم رویش ؛ درد ندارد ؟! درد ندارد که یک مرد میخواهد پاهایش را بگذارد روی احساسش و قید احساسش را بزند ؟! سخت ست دست هایی را بخواهی که نیست ؛ آغوشی را بخواهی که نیست ؛ قلب ای را بخواهی که نیست که دور ست ؛ نبودن و دور بودنش هیچ ؛ گوشٓت را بیاور جلوتر.....نمیخواهم کسی بفهمد ؛ رفیق ؛ سخت است بخواهی و خواسته نشوی ؛ برو عقب تا کسی ندید ؛ من ؟! تلاش ؟! تلاش کردم ؛ اما نتیجه ای نداشت مدام میخواهد نباشد احساس میکنم به زور مانده ست ؛ من ؟! میخواهم پایم را بگذارم رویش فشار بدهم خفه شود ؛ من ؟من میروم و کسی نباید دستهایم را بگیرد انگار که پشت دستم نوشته اند ؛ مبادا لمسشان کنید ؛ آری راست میگویند ؛ کسی نباید دست هایم را بگیرد
میروم و کسی نباید پست بگذارد بگوید آی مردِ مشتاقِ خندهروی آرام! کجا میروی؟ قطعا کسی نمیتواند من را پابند کند.کسی حق ندارد من را برای پا گذاشتن روی احساس ام نکوهش کند. کسی حق ندارد به چشمهایم خیره شود و ازم توقع ماندن داشته باشد مگر آن ماند که من بمانم ؟! اما قبل از رفتن ام بگذارید بگویم ؛ نه زیاد باید دور و برش چرخ بزنید نه از یاد ببریدش ؛ باید تعادل داشته باشید اینها شیرین زبان ترین زبان نفهم های دنیا هستند ؛ همین مونث ها همین معشوقه ها ؛ وقتی نیم رخش را می کند سمتت یا وقتی کنارش هستید چشمهایش را می بندد یعنی باید چند قدم بروید عقب بگذارید بماند در حال و هوای خودش . اکسیژن لازم است ؛ یک آن احساس میکند هیچکس و هیچ چیز نمیخواهد ؛ جز تنها بودن و نفس عمیق کشیدن و بستن چشم هایش چیزی نمیخواهد ؛ نباید بچسبید ؛ آن وقت هوا کم آورده است.اکسیژنش را که گرفت تنهاییش را که بلعید خودش تو را پیدا می کند اگر حتی بین هزار نفر باشی خودش می آید دستت را میگیرد می کشد سمت خودش در چشمهایت نگاه می کند یا برایت می نوازد.سوال زیاد کلافه اش می کند.باید آرام کنارش دراز بکشید به صدای نفس هایش گوش کنید خودش آرام آرام حرف می زند و جواب تمام سوالهایی که در ذهنت هست را بدون اینکه بپرسی برایت پاسخ می دهد.وقتی در عمق چشمهایت نگاه می کند و می گوید من با تو خیلی محرمم بدان در آن لحظه تو محرم زندگیش هستی.محرم دلش هستی.تعارف نمی کند.باید در خودتان نگنجید ؛ چه لذتی بالاتر از تکیه گاه این موجودات بودن ؟! خوب است اما اگر درک شوی ؛ نه باید از تکیه کردنش شاد شوی ؛ نه با آن حرفش که میگوید : هیس ... حرف نزن ... ساکت ! میروم در حالی که میدانم کی باید سکوت کنم ؛ کی دستم را روی صورتش بکشم ؛ کی به حرف هایش گوش کنم ؛ کی خودم را برای چند ساعت از زندگی اش ببرم من میروم اما همچنان اوج لذت روحم همین ست که من را به عنوان گوش قبول دارد من را محرم حرف هایش میداند ؛ بعد از یک مدت تنهایی بعد از اینکه بدن معتادت که درگیر گذشته و رابطه بوده است پاک می شود و آرام آرام تنهایی را باور می کنی و صبح خروس خوان که بیدار می شوی یاد میگیری گوشی موبایلت را به انتظار یک صبح بخیر نگاه نکنی و شب هم یادت برود اصلا موبایل را بگذاری بالای سرت و منتظر شب بخیر دیگری نباشی.کم کم هی یکی درونت می گوید دوستت دارم.دوستت دارمی که مال هیچ کسی نیست فقط درونت می لولد و دلش می خواهد از دلت بیاید بیرون و برسد به دهانت و از دهانت پرتاب شود بیرون و برود در دل دیگری بنشیند.اما کسی نیست و تو هی نا خود آگاه در دلت می گویی دوستت دارم.به هیچ کس می گویی دوستت دارم.تا نمیری.تا زنده بمانی.بعد هی این دوستت دارم برایت عزیز می شود می خواهی همانجا در خودت باقی بماند.نمی خواهی بدهی دست دیگری یا بدهی به دل دیگری.فکر می کنی قدرش را نمی داند.آدمها سر راهت قرار می گیرند و به سیاهی سبزی چشمهایت خیره می شوند و می گویند دوستت داریم بعد تو اما دستت را می گذاری روی دلت و هست حواست به آن دوستت دارم هست که جایش گرم باشد مباد زودتر از موعد بزند بیرون و ناقص باشد و دور از تو بمیرد.و اینطوری می شود که دهانت کم کم بسته می شود. و تو دیگر نمی گویی دوستت دارم ؛ دوستت دارم هایت میماند ؛ میگندد ؛ بوی تعفن اش با افسردگی و سگ اخلاقی هایت پخش میشود و همه از تو فاصله میگیرند ؛ اما نمیدانند ؛ در تو یک جنین ؛ عشق دادن ؛ مُرده و از تو دفع نشده و بوی گندیدگی بوی همان جنین مُرده ست ؛ جنینی که ترجیح دادی بمیرد ؛ اما به زبان نیاید که بدنیا بیاید که فدای کسی شود که نمیفهمدش !
پ ن یک )
پایم را محکم فشار میدهم رویش ؛ درد ندارد ؟! درد ندارد که یک مرد میخواهد پاهایش را بگذارد روی احساسش و قید احساسش را بزند ؟! درد ندارد اگر دلیلش تو باشی ؟!
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی