خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

اینهام دلشون خوشه ها ؛ چقدر درس خوندن که بشینن پشت میز منِ روانپریش جلوش بشینم بگم رفتی ولی نرفتی ؛ از دنیام رفتی ولی از دلم نرفتی ؛ مگه اصلا درک میکنه که بخواد درمان کنه ؟! همه شون همینند ؛ هیچکدوم درک ندارند ؛ اصلا اگر دست من بود میگفتم هرترم باید یک واحد بنام چگونه درک کنیم رو پاس کنند ؛ چرا ؟ چرا نداره عزیز من ؛ نشستم جلوش یکساعت از تو حرف زدم ؛ درکمال آرامش میگه فراموشش کن ؛ زندگی کن ؛ مگه میشه فراموش کنم؟اصلا مگه میشه صداتو فراموش کرد؟بهترین صدایی که تو زندگیم شنیدم بود ؛ همون صدای دورگه که صبح چشم باز میکردم نٓسٓخِ شنیدنش بودم ، در جریانی که صبح اول صبح که صدات میگرفت جذابیتش ده برابر میشد ؟! مگه میشه چشمهایی که با نور با رنگ لباس هی رنگشون عوض می شد رو فراموش کرد؟یا اون اداهای مسخره و احمقانه که آخر شب برام در میوردی و من اونقدر می خندیدم که اشکم در میومد؟ یا میشه رنگِ سبزِ رگِ دستت که زیر مچت زده بیرون رو با دیدن هر سبزی بیاد نیوورد و فراموش کرد ؟؟ مگه میشه قیافه خوابالوی اول صبحت رو فراموش کرد ؟!!!!میدونی ؟ بخوام هم نمی تونم فراموش کنم.اصلا نمیشه.مگه می تونی روزی که جفتمون از روی جت اسکی پرت شدیم وسط دریا و تو غش غش می خندیدیو قلپ قلپ آب میخوردی و می گفتی زندگی اینه و من فکر می کردم زندگیم همونجا واسه همیشه تموم شده و برای چند ثانیه حس کردم مرگ زیاد هم ترسناک نیست رو فراموش کنم ؟؟ اون رقصیدنامون ، دپرس بودن هامون سیگار کشیدنامون توی خلوت ترین جاهای تهرون تا نصف شب ؛ بغض کردنامون،آخر شب حرف زدنهامون ؛ زور زدن واسه خندوندن هم ؛ برنامه هامون واسه آینده مگه میشه یادم بره؟یا اون شبی که من تو خونه بودم و تو تصویری کال کردی با آسانسور رفتی بالا و با دوستت رفتین رستوران و من با تو بودم.موبایلو گذاشتی روی میز و شروع کردی شام خوردن.گفتی ببین من با تو بیدار می شم.با تو صبحانه می خورم با تو نهار می خورم میام اینجا و با تو شام می خورم.نه نمی شه فراموش کرد.و من دیدم چقدر بار خاطراتم داره با تو سنگین میشه.نمی شه فراموش کرد اون روزی که خسته بودی سرت رو گذاشتی روی پام و گفتی چقدر نخوابیدی که چقدر خسته ای و من دستمو بردم بین موهات.که همین الان وقتی تایپ میکنم بغض راه گلومو بسته. دست کشیدن روی ابروهات رژه رفتن انگشت هام روی صورتت پاک کردن اشک هایی که خودت میگفتی از آرامشه ؛ بوی انگشت هام بعد پیاده روی روی پوست صورتت و ... تمام اینها رو نمی شه فراموش کرد.اما ازون سمت چیزهای دیگه هست که اون ها رو هم نمی تونم فراموش کنم.که اونها بدجور روی دلم یا توی دلم سنگینی می کنه.اونقدر سنگین که مجبورت میکنه بری.برم.که چقدر رفتن سخته.چقدر تو رو گذاشتن و رفتن سخته.چقدر به زور دست گذاشتن روی چشمهام و بستن ندیدن تو سخته.با اینکه قرار شد بشکنه دستی که از تو بنویسه یا دلی که شکسته از تو به تو فکر کنه.اما من بلدم بنویسم.بلدم فکر کنم....و برای این بلد بودن تاوان دادم...و تو هیچ وقت نمی فهمی خود توام نمیفهمی چه برسه به روانکاو!

پ ن یک )

یک جاهایی رو نگه دارید واسه تنهایی پیاده روی کردن.با کسی نرید اونجا.باید جایی رو داشته باشی که تو رو یاد هیچ کسی نندازه

پ ن دو )

سیر نمیشَود نظَر

بَس که لطیف مَنظَری...

#سعدی

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

صفحه بندی