خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

میگویم اصلا فهمیدید چه شد ؟ همین دیروز سال تحویل بود کم کم داریم بهار را تمام میکنیم وارد زمستان میشویم ؛ میگویم من چندین سال ست عید نوروز ندارم ؛ زمستان می آید میرود اما بهار نمیشود ؛ برآن شدم که بنویسم آدم ها درون خودشان جز چهارفصل سال ؛ چهار فصل شخصیِ جان هم دارند ؛ همیشه به طور قطعی بهار دنیا بهار جان همه نیست پس عید نوروز عید بهار عید بهارهمه نیست ؛ راستش این شعر را که جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی را قبول دارم اما جوری دیگر ؛ که میگویم گاهی جوان ز حادثه ای زمستان میشود قطعا ؛ گاهی بعضی حادثه ها پونز میشود و جوانی ات میشود کاغذ ؛ جوانی ات را پونز میکند به زمستان ؛ جوانی ات که به زمستان پونز شد ؛ چکش دنیا هم ده بیست باری بکوبد روی پونز میخ میشوی روی زمستان ؛ هی بهار سال میرسد اما بهار جان نه !

چند سالی ست جوانی ام به زمستان پونز شد ؛ آن زمان که از شر این وصله رهایی پیدا کنم به بهار میرسم ؛ نه من ؛ تمام افراد مثل من گاهی چه خوب ست انگِ افسردگی به آدم های اطرافمان نچسبانیم افرادی که ناخاسته یک حادثه در زمستان گیرشان انداخته ؛ تنها راه جدایی از این وصله کشیدن کاغذ و پاره شدن آن ست ؛ شاید تنها راه رهایی از زمستان به ناقص شدن جوانی ات بیانجامد .

پ ن یک )

بعضی از زمستان مانده ها را کسی پیدا میشود بنام پونزکِش که پونزشان را میکشد و به بهارشان میرساند

پ ن دو )

چوب خدا شاید همان پونزی باشد که پسرت سالها بعد می خورد..

و تو در عمق چشمانش حسرت بهار را میبینی تو را نمی دانم

اما من به "خدایی" که آن بالاست عجیب"معتقدم

پ ن سوم )

برگی افتاد از افرایی

ایوان پر شد از تنهایی

بادی خیزید و آرامید

برفی آشفته می بارید

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 9:01

صفحه بندی