تنهانشسته بود روی نیمکت ؛ رو به روی کاخ گلستان ؛ رو به روی مسجد ارک ؛ محله بازار تهران ؛ مردم محله از کنارش رد میشدن از هردونفر یک نفر چندثانیه خیره میشد بهش و بعد راهش رو میگرفت و میرفت ؛ کفش هاش گل گلی نبود ؛ یه جفت بادی ؛ رنگ خاکی پاش بود ؛ مانتوش اتوکرده نبود ؛ سبزخاکی اما چروک ؛ رنگ کوله اش شاد نبود ؛ مشکی ؛ اما بور شده بود ؛ آرایشی به صورت نداشت ؛ شلوارش هم لی طوسی ؛ با شال بلند طوسی ؛ کاری به کار کسی نداشت ؛ وینیستون میکشید ؛ اولین باری نبود که دختر سیگاری میدیدم ؛ اما اینبار سیگار داخل دستش رو دیدم جذب شدم ؛ حس کردم مثل خودمه ؛ حس سرکشی ؛ حس گم شدن غرق شدن توی امواج زندگی ؛ حس خستگی میداد ؛ طرف چپ نیمکت نشسته بود طرف راست نیمکت نشستم ؛ بدون اینکه توجهی کنه واکنشی نشون بده نگاهی کنه با لب های بی رنگ و بی جونش کام میگرفت ؛ هراز چند کامی هم سینه اش رو صاف میکرد ؛ قبل تر خسته نبود ؛ نگاهش نکردم ؛ سیگار خودم رو آتیش زدم ؛ از این خصلتش خوشم میومد ؛ بمن سلام نمیکرد ؛ بامن مثل بقیه نبود ؛ حس خوبی داره جوری که با تو هست با بقیه نباشه ؛ بدون مقدمه گفت ؛ چیه ؟ نگام نمیکنی ؛ عارت میاد ؟ دود سیگارمو دادم بیرون تو از اول دروغ میگفتی ؛ دروغ میگفتی که با من آرامش میگیری اما من از تو آرامش میگرفتم ؛ گفت ؛ همون جمله ای که توی متن هات گفتی ؛ اگر احساسی نسبت به طرفت داری هیچ دلیلی نداره که طرفت هم همون حس رو بهت داشته باشه ؛ جمله اش رو کامل کردم ؛ وهیچ دلیلی نداره آدم ها وانمود کنند که همون حس رو به تو دارند ؛ سیگارش تموم شد ؛ مکث کرد سیگار تارف کنم مثل همیشه اما نکردم ؛ روشو برگردوند نگام کرد ؛ گفتم زیادیش خوب نیست سینه ات درد میگیره ؛ نفس عمیقی کشید روبه روش خیره شد گفت شاید ؛ ما آدم های قبل نیستیم ؛ من و تو اونقدر از هم فاصله داریم که حتی در فاصله کمتر از یک متر هم همو نمیبینیم ؛ دروغ میگیم تا نفر مقابل تو آرامش باشه ؛ ادامه دادم دروغ نمیگیم دروغ میگی ؛ و همین دروغ بود که باعث شد من هیچوقت احساس رضایت نکنم ؛ فقط بودنت آرامش بده بهم ؛ خیلی وقت هست که تو من رو نمیبینی ؛ خیلی وقته که مثل همون عینک دودیت به بودن من هم عادت کردی ؛ اما مثل وقتی که عینک نداری از نبودن من اذیت نمیشی ؛ ادامه داد این خاصیت آدم هاست ؛ ادامه دادم خاصیت آدم هاست اما قرار نبود خاصیت توام باشه ؛ روز اول که از خوندن متن هام ذوق زده بودی و به هر دری زدی که کانکت شیم قرار نبود اما الان قرار شد ؛ ادامه داد گفته بودم .... حرفش رو قطع کردم
گفته بودی رو ول کن ؛ گفته بودم توجه زیاد محبت زیاد بی توجهی میاره و تو هر بار مخالفت کردی و گفتی نه برای من ! حالا رسیدی به حرف من ؟ سکوت کرد ؛ سرش پایین بود از پشت عینک چشمهاش رو نمیدیدم ؛ زیر لب گفت متاسفم ؛ ادامه دادم ؛ متاسفی ؟! باتاسف چیزی حل میشه ؟! باور من برمیگرده ؟! ادامه داد زمانی نیست که ما باهمیم ؛ بلاخره تا آدم هارو تست نکنی از کجامیشه فهمید که بهش میخوری یا نه ؟ ادامه دادم ؛ تست ؟! مگه آدم ها تستر تو ان ؟! سرش پایین بود ؛ ادامه دادم از ما که گذشت
اما اگر خاستی تست کنیرو کسی تست نکن که هنوزاحساسش
زنده ست از اول بهت میگه من هرچی ام هرچقدر بدم ولی احساسم دست نخورده ست اگه میدمش به تو فقط برای توعه ؛ ادمایی که هنوز
احساسشون زنده ست خسته ان ؛ اگر کسی رو پیدا کنن که بتونن دوسش داشته باشن زود دل میدن زود اعتماد میکنن رفتن براشون درداوره ؛ تو میدونستی تو دیده بودی که زمین خورده ام بلند کردی باز زدی زمین برای اینکه تست کنی ؟! جوابی نداد ؛ ادامه دادم
خیلی وقت هسن که عمق چشم هام رو نمی بینی و غمو نمی بینی گفت یعنی چه ؟! بیا مثل ادم های متمدن و منطقی صحبت کنیم خندیدم ؛ سیگار تارفش کردم ؛ حرفم به خندم متصل کردم ؛ از تمدن و منطق حرف نزن ؛ متنفرم از افرادی که وقتی به نفعشون هست طرفدار منظق میشن و وقتی منطق به کارشون نمیاد منکر منطق و عقل میشن ؛ سکوت کردم ؛ گفت چرا ساکت شدی ؟ گفتم فکر میکنم گفت به چی ؟ گفتم گاهی با خودم فکر میکنم به آدم هایی که در زندگی ات بوده اند یاهستند یا حتی قراره بیایند، حال دلشان خوبه ! نکنه غبار غم به شیشه دلشان نشسته باشد و غمگین باشند؟تلگرامت رو چک میکنی پروفایلش رو خیالت راحت میشه آدم مهم زندگی ات حال دلش خوبه اما ... کسی تو این دنیا نگران حال دل من هست ؟
گاهی حس رابین هود میکنم اونقدر که فکر دیگرانم و کسی بفکرم نیست ؛ گفت میبخشی ؟ گفتم نمیدونم باید زمان بگذره اما الان نه ادامه دادم یک روز هم میشه که آنقدر بوی سیگار و عفونت استشمام می کنی مریض میشی استخون هات مریض می شن و به جان گوشت تنت می افتد و چنجه اش می کنه یک روز می شه که از خودکشی های مدام و زد و خورد های منجر به مرگ روحت مثل صادق خان هدایت در انزوا خورده می شه اون روز فقط کافی ست چند دقیقه سرت رو روی میز کارت بگذاری تا مریض بعدی از در وارد شود همان که عطر "دانهیل آبی" اش از زمین می کَنَدت. آن وقت تمام ضعف و بی حالی ات با افیون غریبانه ی اویَت از بین می رود...و حالا تنها با خیال من ؛
پ ن یک )
لطف کن لب های خود را بیش از این"قرمز"نکن
رحم کن بر این دل ویرانِ استقلالی ام...!
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی