حتما باید علنا بگویم؟علنا بگویم از من دیگر نمیآید ؟! علنا بگویم یک خلع سلاح شده ام ؟! باشد ؛ کاری از من ساخته نیست این رامدت زیادی ست که میدانم ؛ توجه نمیکنم خودم را میزنم به آن راه ؛ به این که برفرض مثال نمیدانم ؛ میدانم برای لذت و احساسات خاص من مـأمـن و مـأوایی نیست ؛ مـأمـن و مأوایـی که میگویم جایگاهیست که لذت و احساسِ انسان ؛ درک ؛ شود ؛ نه ؛ دک ؛ دلم میخواست یکـجــا بود ؛ یک خانه ؛ نه ؛ یک غار ؛ اصلا شما بگویید یک کمد ؛ عـلاقـه هایم دوست داشتنی هایم باور هایم را یک به یک میگذاشتم داخلش ؛ تـــا آسیب نبینند ؛ گم نشوند ؛ اینها موجودیت دارند ؛ شما صدایشان ؛ خنده ؛ گریه ؛ بغض شان را حس نمیکنید ؟! ای کاش کسانی که دلشان وجودشان جایی برای پذیرفتن و درک موجودیت طرفشان ندارد هیچوقت اقدام به پذیرش نکنند ؛ موجودیت انسان ها میوه نیست سوا کردنی نیست که بپذیرید خوب هایش را جدا کنید به بدهایش که رسید از وجودتان بیرون بریزید ؛ اگر خواستیدش ؛ خوب و بدش را بخواهید ؛ من بلد بودم دوستش داشته باشم بقول خانم صابری بلد بودم همانطور که بود دوستش داشته باشم ؛ آتیش پاره و جیغ جیغو بودن از معیار هایم بود اما ساکت بود ؛ از اینها که یک گوشه نشسته اند و صدای نفسشان هم نمیآید اما همانگونه که بود دوستش داشتم همان معشوق را بدون تغییر ؛ همان مو لخت را ؛ همان که موهای پریشان اش جذاب ترش میکند ؛ بلد بودم آن دیوانه را دوست داشته باشم ؛ که کنارش بخندم و نگویم هیس! زشته ! که وقتهایی که گریه دارد چگونه در آغوش بگیرمش ؛ یا زمانی که دارد سعی میکند آیس پک را از آن نی بالا بکشد روسری اش را کنار بزنم و در گوشش بگویم دوستت دارم دیوانه ؛اما کاش توهم مرا بلد بودی ؛ کاش میدانستی ؛ مردی که موهایش را مرتب نمیکند ترسناک ست ؛ مردی که موهایش با انگشت دخترانه مرتب نمیشود ترسناک ست : مردی که تا دیروز رو به روی آیینه میایستاد و اخم میکرد تا جذبه اش را محک بزند حالا چند ثانیه بیشتر بخودش نگاه نمیکند و آن هم با یک لبخند کوتاه ست ؛ مرد که لبخند میزند ترسناک ست ؛ مردی که عطر نمیزند کِرِم مو نمیزند ؛ ترسناک ست ؛ مردی که در جواب ابراز علاقه اش باشد و مرسی تحویل میگیرد ترسناک میشود ؛ همین ابراز علاقه و جوابش ؛ چند مرد میتواند به این موقعیت فکر کند و عصبی نشود؟ من چه کردم ؛ لبخند زدم ؛ اما تو چقدر بلد بودی ؟! بلد بودی که بدانی هر بار دوستت دارم را به زبان آوردم دلم لرزید ؛ دلم لرزید که دوستت دارم ریخت بیرون و هر بار با جوابت سرکوب کردی ؛ مردی که دیگر دلش نمیلرزد ترسناک ست ؛ چه میدانی ترسناک بودن مرد یعنی چه ؟ چه میدانی این علائم یعنی چه ؛ بگذار حالا که تمام شد برایت بگویم مردی که اخم ندارد مردی که بخودش نمیرسد مردی که دلش نمیلرزد مردی که محبتش قدر دانی نشد در حال بستن چمدانش ست برای سفر ؛ سفر در درون خودش ؛ سفری که خانواده اش را معشوقش را دوستانش را میگذارد و میرود ؛ مردی که به فکر و اقدام برای مسافرت رسیده ؛ مردی که مسافر ست میتواند از همه چیز دل بکند ؛ مردی که دلش نمیلرزد ؛ ترسناک ست ؛ چمدانم را بستم درحالی که چاووشی میگفت ؛ چمدونمو دارم میبندم با یه طرح کهنه از دلخوشیام . . . چمدونمو دارم میبندم ؛ واسه رفتن از همون روزی که ؛ تو با طعنه هات میگفتی عشقت؛ برای دنیای من کوچیکه ........
پ ن یک )
من قهرمان قصه ام
همیشه همین هست ؛ آخرش که میشود یکنفر از خیلی چیزها مثل پول موقعیت ؛ سند و ... میگذرد ؛ همیشه یکنفر میماند ؛ همه میآیند پایشان را رویش میگذارند بلند میشوند میرود برای صعود برای خوشبختی ؛ آخرش که میشود یکنفر از خیلی چیزها مثل وفادارنبودن مثل رفیق نبودن ؛ مثل عشق نبودن میگذرد ؛ همانطور که تکیه داده ست به موتور ؛ کام سنگینی از سیگارش میگیرد ؛ رو به دوربین لبخند میزند دود را بیرون میدهد ؛ سوار موتور میشود و میرود ؛ میرود ......
من همان قهرمان قصه ام ؛ همان یکنفر
پ ن دو )
پلک میزنی که خشاب اسلحهات را عوض کرده باشی؟!
#بهنام_شوشتری
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی