سرعت قطار زندگی آدم ها باهم متفاوت ست ؛ همه با هم به یک ایستگاه نخواهند رسید ؛ اما همه قطعا به ایستگاه های مختلف خواهند رسید ؛ از ایستگاه آخر حرف میزنم ایستگاهی که هـــر بنی بشری یکروز بهش میرسد و قطار رومیزند کنار و مینشیند روی صندلی کنار ریل و رسیدن ها رو تماشا میکند ؛ همیشه هم خنده روی لب دارد ؛ چهره راننده قطار ها دیدنی ست وقتی در طول مسیر تذکر میدهی که آی فـلـانی آخرش به فلان ایستگاه میرسی ها ؛ و همیشه هم پاسخ میگیری نه همه که اینطور نیستند ؛ نه من فرق دارم ؛ نه این فرق داره و ... آخر سر میبینی که باچهره ی بی روح به همون ایستگاه رسیدند ؛ ایستگاهی که من رسیدم ؛ ایستگاهی که من نشسته ام و کاپیتان ام را دود میکنم و چای غلیظ و پررنگ ام را مینوشم ؛ به ایستگاه آخر که برسی چشم هات باز میشن و دروع ها رو تشخیص خواهی داد ؛ دروغ های اول و وسط و آخر ارتباط رو ؛ به ایستگاه آخر که رسیدی باور هات خواهد شکست ؛ باور نخواهی کرد اعتماد نخواهی کرد ؛ هِی مینشینند کنارت توضیح میدهند که بله من فرق دارم ؛ من آمده ام که بمانم ؛ من مثل آنهایی که تا الان بوده اند نیستم ؛ من احساست را میفهمم ؛ من درکت میکنم و ... هی تکرار میکنند و تو نگاهشان میکنی کام های سنگین تر میگیری لبخند های خنک تر میزنی و فقط گوش میکنی ؛ فکرت مشغول این نمیشود که نکند این یکنفر راست بگوید ؟! نکند این فرق کند ؟ فرق نمیکند سن ازش از تو بیشتر هم سن یا حتی بزرکتر باشد ؛ اون یک انسان ست و انسان خاصیتش این ست که وعده و وعید خوب دهد ؛ کدام آدمی میآید بگوید نه فلانی ؛ من درکت نمیکنم ؛ من ازت سیر خواهم شد ؟ حرف هایش را میشنوی ؛ تمام افرادی که همین را از اول گفتند و در آخر چه نتیجه ای تقدیمت کردند ؛ به ایستگاه آخر که رسیدی دیگر برایت مهم نیست که نکند برود ؛ توضیحاتش که تمام شد لبخند ات هنوز ادامه دارد ؛ میآید راهش میدهی ؛ میگوید بلند شو باهم دور بزنیم ؛ استکانت را میگذاری و در امتداد ریل شروع میکنید به قدم زدن ؛ کمی که راه میروید باز همان میشود ؛ مزه مزه ات میکند ؛ از مزه اولیه ات خوشش میاد اما تا یکجا ؛ از زمانی که مزه ات از شدت میوفتد و یکنواخت میشوی شور و اشتیاقش کم میشود ؛ دیگر آن آدم سابق نیست که برای با تو بودن هزار و یک دلیل میآورد و صغری وکبری میچید که من فرق میکنم و ... کم کم شروع میکند ؛ آن آدمِ احساسات و عواطف اول ارتباط کم کم رنگ عوض میکند ؛ میشود آدم منطق ؛ مینشیند حساب میکند که درکنارت بودن برایش به سرفه هست ؟ یا نه ؟ و خدا نکند که به سرفه نباشد ؛ خدا نکند از همان ها باشی که هرکس حساب کتاب کرده به سرفه نبودی ؛ شروع میکند دلیل آوردن ؛ منطقی برخورد کردن ؛ همانجا راحت را کج میکنی به سمت ایستگاه ؛ دارد توضیح میدهد میخواهد قانعت کند ؛ اما تو به این فکر میکنی که دیدی خسته ی راه ؟ دیدی این هم مثل همان ها برد ؟ در فکر فرو میروی گاهی یادت میروز نگاهش کنی ؛ صدایت میکند؛ خسته جان ؟! مبادا ناراحت شوی ؛ تو ایراد نداری من ایراد دارم ؛ فکر میکنی که چرا هرکس آمد در آخر ایراد دار شد ؟! با خودت میگویی نه جانم ؛ تو ایراد نداری این منم که خالی ام ؛ این منم که از دور قشنگم ؛ رفتنش را میبینی ؛ اما نمیشکنی ؛ قلب و دلی وجود ندارد که بشکند ؛ همراهیت میکند تا نیمکت شخصی ات ؛ چای را برایت میریزد ؛ سیگار را لب دهانت میگذارد ؛ آتش برایت میگیرد کمی بیشتر نگه میدارد که بیشتر بسوزد و دودش بیشتر باشد ؛ دود که بیشتر شد داخل چشمت رفت چشمانت میسوزد و شروع میکنی به مالش چشمانت تمام که میشود ؛ آنکس که با همه فرق داشت را کنارت نمیبینی ؛ اینجا ایستگاه آخر ؛ همه در حال دود کردن خودشان اند ؛ ایستگاه پایانی ؛ مسافرین محترمی که قصد حماقت دوباره را دارند لطفا از قطار پیاده شده ؛ و باتوجه به علائم راهنما روی نیمکت بنشینند تا دروغ های زیبا بشنوند و به ایراد دار بودن آدم ها ایمان بیاورند ٪
پ ن یک )
شب که میخوای بخوابی فک کن چه کردی که حتی با عاشقانه ترین آهنگا هم دیگه دلم برات تنگ نمیشه . . .
پ ن دو)
لطف کن پیش من از دلبر و معشوق نگو
پیش یک آدمِ معلول نباید بدوی
#سعید_صاحب_علم
پ ن سه )
یه دختر داشته باشم که تا صبح ٤ دفعه بیدارم کنه بپرسه بابا داری خواب خوب میبینی؟ یه وقت خواب بد نبینیا! دیگه هیچی نمیخواستم
پ ن چهار)
کاش وقتی بلد نبودی حالمو خوب کنی بدترش نمیکردی
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی