http://imimech.blog.ir/ fa http://blog.ir/ Tue, 18 Jul 2017 17:12:45 +0430 http://imimech.blog.ir/1396/04/27/384A <div style="direction:rtl"><p>.: یوحنا</p> <p>.: قسمت پانزدهم </p> <p>یک )</p> <p><span>رفت دل من رفت دلم پشت سرش رفت . تو یخ بندون دلم یکنفر از گرماش باعث شد آتیش بگیرم . امید بگیرم . خونه جدید . همسایه جدید . آبرو . کم شدن شر سیروس ... چی میخاستم دیگه ؟ لوازم و جا بجا کردم یکم ماهیچه بار کردم . لباس تروتمیز تن مریم کردم . بو اومد . میون همه بو های نا و کثیفی و گچ خیس دیوار بو اومد . بوی نوئی . بویی که خیلی ها هر روز استشمام میکنن و نمیدونن چه لذتی داره . اما من میفهمیدم . نمیدونستم قرار چی بشه اما دوست داشتم تو همون حال میمردم . چون داشت بهم خوش میگذشت بعد از چندین سال . چشمام رو بستم دستم رو باز کردم سر مریم رو گذاشتم روی بازوم . خوابیده بود . چقدر با این لباس های نوش خوشگل تر شده بود ! خیره شدن به نفس هاش . خوش بحالش . خوابیده بدون غصه نون شب و غصه دنیا راحت داره نفس میکشه ... محو نگاه کردنش بودم که خوابم رفت . با صدای در بیدار شدم . با دوباره سیروس باید باشه ول کن نیست این مرد بهش گفته بودم که خالی میکنم جمعه دیگه! بلند شدم چادرم رو سر کردم رفتم دم در و در و باز کردم اماده بودم صدامو ببرم بالا بفهمه که دیگه پشت سرم مرد هست . اما دوتا خانوم بودن . بهتر که نگاه کردم اون پسره هم بود . همونکه صبح اومده بود واسه کمک . دهنم قرص شد . بسته شد . زندگیم راکد بود اما حالا هر روز داره اتفاقات جدیدی میوفته نمیفهمیدم . سلام کردم بهمراه یک تعارف نصفه و نیمه اونهام نه نگفتن و اومدن تو . از ترحم بیزار بودم اما نمیدونم چرا نگاهشون ترحم آمیز نبود ؟ چرا حس میکردم از خودم منن ؟ اومدن نشستن خواستم چایی بیارم خانوم مسن تر گفت پاشو چایی بیار از مادر مادر خواهر خواهر گفتن پسرک فهمیدم خواهر و مادرشن و اما این رو نفهمیدم چرا باید اینجا باشن ؟ چرا آدما تا یه زن مطلقه یا شوهر مرده میبینن یهو میشن مهربون عالم ؟ گفتم الان چهارتا افسوس میخورن بلند میشن میرن . تحمل کردم اما بعد از چند تا پرسش مادرشون از شوهرم پرسید . چندین ساله سکوت کردم هیچکس رو نداشتم براش حرف بزنم . نه شوهر نه خواهر نه مادر نه دوست . همه هم صحبت ام شده این بچه تو شکمم . شروع کردم ماجرا رو گفتم براشون . همه شون میخکوب شده بودن . انگار زندگی نبود زندگی من ! بود دیگه با همه کم و زیادش بود ! بعد اینم که براش تعریف کردم یکم قربون صدقه ام رفت اما برام گریه نکرد . فرق داشت . حرف هاش که تموم شد اذان دادند همه باهم رفتند مسجد موقع مسجد رفتن ام گفتن غذا میگیریم میاریم . من تارف کردم اما نمیدونی چقدر دلم غذا میخواست . یه غذای گرم و خوشمزه . درسته لوازم گرفته بودن برام اما هنوز وقت درست کردن نداشتم . تا رفتند مسجد بلند شدم لباسای مریم رو عوض کردم لباسای خودمم عوض کردم . نمازم رو خوندم با همه کمر دردم جارو رو خیس کردم موکت هارو جارو کشیدم از خاکش کم بشه تمیز تر شه . منتظر موندم تا بیان . بعد از نیم ساعت که کارم تموم شده بود اومدن ...... چه بویی ......... گوشت ......نون.........دوغ ! قابلیت اینکه همه شو بخورم داشتم اما کنترل کردم خودم رو و به اندازه خوردم . سیر شدم . هنوز مست بوی کباب بودم و مزه ریحون و نون سنگک که حرف میزدن . من اصلا نمیفهمیدم چی دارن میگن اینا ؟ مست بودم که رفتند . شکمم سیر شده بود . شکم مریم سیر شده بود . بعد از چندین ماه خواب حمله کرده بود به چشم هام . مریم رو گرفتم تو بغل ام و خوابیدم ... چشمام گرم نشده بود هنوز که در زدن ..... اول فکر کردم خواب میبینم خیالاته . اونها که تازه رفته بودن ! باز در در در ! خواب از سرم پرید کی بود اونوقت شب آخه ؟ نمیزارن آدم یکم بخوابه . مریم رو گذاشتم رو زمین رفتم دم در در رو باز کردم . ماشین نوک مدادیش رو جلوی در دیدم:</span><span><br></span></p> <p><span>- به به ! خانوم خواب بودن ؟ کباب خوردی سنگین شدی ؟ اومدم سبکت کنم . . . </span></p></div> http://imimech.blog.ir/1396/04/27/384A#Idea مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور http://blog.ir/blogs/RfXUfrH-yJ4/posts/ecThfw6ZPUY 0 | .: یوحنا http://imimech.blog.ir/1396/04/26/383a <div style="direction:rtl"><p><span>.:یوحنا</span></p> <p><span></span>.: قسمت چهاردهم</p> <p>خواهرم هیچ حرفی نمیزد . رفتیم مسجد برای نماز اما همه حال هامون گرفته بود مادرم هیچی نمیگفت ! از مادر بعید بود من جوون بودم قول الکی دادم مادر چرا دیگه قول الکی میداد ؟ مادر جلو نشسته بود من و خواهرمم عقب بودیم . توقع داشتم حرف بزنه اما هیچی نمیگفت سرمو بردنم کنار گوشش گفتم من خامش شدم شما چرا خام شدی ؟ نگاهشم برنگردوند سمتم همونطور که رو به روش رو نگاه میکرد گفت نه مادر ! حق داشتی این زن فرق داره انگار دختر خودمه فاطمه گفت : عه مامااااااااان ؟ مادر صداش هم بلند نکرد با همون تن صدای اروم ادامه داد . راست میگم دیگه مادرجون . نمیبینی دنیاداره چیکار میکنه باهاش ؟ تو غیرتت قبول میکنه هم جنست اینجوری تو این وضعیت باشه ؟ اگه تو خودت بودی دوس داشتی کسی باورت نکنه ؟ نه ! به مادر گفتم حالا فردا میخوایم بریم اسباب کشی کجا ببریم اسبابش رو ؟ گفت دارم فکر میکنم صبر کن !</p> <p>کل راه تا خونه با سکوت طی شد . رسیدیم خونه هرکدوم رفتیم یک سمت من اتاق خودم فاطمه اتاق خودش مادر هم تو حال نشست روی راحتی . داشتم شلوارم رو عوض میکردم مادر صدا زد </p> <p>+بچه ها؟ بچه ها بیاین </p> <p>من در حالی که داشتم شلوارم رو میکشیدم بالا رفتم بیرون فاطمه ام موهاش رو محکم گرفته بود و کش موهاش بین لب هاش بود که اومدیم نشستیم دور هم گفتم بفرمایید مادر در خدمتیم . </p> <p>+ببین هم تو هم تو دختر و پسر خود منید . هم خون منید من تا الان براتون کم نذاشتم اما الان میبیبنم واقعا یه فردی نیاز داره میخوام بهش کمک کنم میخوام از شما ها اجازه بگیرم</p> <p>فاطمه : وا ! مامان چه حرفیه ما خودمونم کمک میکنیم</p> <p>من : مادر من که خودم پیشنهاد دادم چرا اجازه ؟ همه باهم صبح میریم دیگه</p> <p>مادر : نه ببینید یه جورایی کمک کردن یا بخشیدن از کیسه خلیفه ست . من معذرت میخوام ازتون ولی میخوام طبقه بالا رو بدم به نفیسه و بچه هاش بشینن </p> <p>من : طبقه بالا همینجا رو ؟</p> <p>مادر : اره میخوام کنار خودم باشن</p> <p>من : ولی مادر اون واحد که مال کسی بود که زودتر ازدواج کنه بین من و فاطمه </p> <p>فاطمه : مامان راست میگه خب خودمون چی ؟</p> <p>مادر : شما بمن این اجازه رو بدین من قول میدم هر کدومتون ازدواج کرد خودم میرم پیش خاله تون اینجا رو میدم بهش ولی بچه ها یادتون رفت ؟ اون زن جوونه . از اون خونه بره دیگه سقف بالا سرش نیست . رو به من کرد و گفت :</p> <p>همین تو مادر جون . نفیسه هم سن زنته و اگر زنت که طلاقش دادی الان سقف بالا سرش نداشت راضی بودی ؟</p> <p>سرمو تکون دادم که نمیدونم . فاطمه هم سکوت کرد . مادر ادامه داد : ببینید شیش ساله شما دوتا میخواین ازدواج کنید نمیشه ! بزارین این بخت برگشته بیاد اینجا بشینه بلکه زندگی شماهام یه تکونی بخوره . مجددا سکوت شد </p> <p>مادر پرسید : مبارکه ؟ </p> <p>فاطمه گقت مال خودته مامان به هرکس میخوای بده . واقعا بیشتر نیاز داشت و زن جوون نباید بی سرپناه باشه از طرفی ازدواج منم که معلوم نبود منم راضی بودم بلند شدم پیشونیش رو بوسیدم گفتم مبارکه مادر با وجدان . . . </p> <p></p></div> http://imimech.blog.ir/1396/04/26/383a#Idea مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور http://blog.ir/blogs/RfXUfrH-yJ4/posts/sbhPcF4NZzs 0 | .: یوحنا http://imimech.blog.ir/1396/04/26/A382 <div style="direction:rtl"><p dir="rtl"><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>فهمیدم</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>باختم</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>فهمیدم</span><span> </span><span>اینکه</span><span> </span><span>هیچوقت</span><span> </span><span>مرد</span><span> </span><span>نبودم</span><span> </span><span>درست</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اینکه</span><span> </span><span>همیشه</span><span> </span><span>میدیدم</span><span> </span><span>فرق</span><span> </span><span>دارم</span><span> </span><span>درست</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>میخ</span><span> </span><span>شدم</span><span> </span><span>پای</span><span> </span><span>تلوزیون</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>پلک</span><span> </span><span>نمیزدم</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>داشت</span><span> </span><span>خفه</span><span> </span><span>ام</span><span> </span><span>میکرد</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>فیلم</span><span> </span><span>رسید</span><span> </span><span>به</span><span> </span><span>اونجا</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>سهیل</span><span> </span><span>همه</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>دعوت</span><span> </span><span>کرد</span><span> </span><span>توی</span><span> </span><span>رستوران</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>به</span><span> </span><span>روی</span><span> </span><span>همه</span><span> </span><span>غرور</span><span> </span><span>زنونه</span><span> </span><span>پگاه</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>شکست</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>آره</span><span> </span><span>آره</span><span> </span><span>درسته</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>فیلم</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>ولی</span><span> ... </span><span>همون</span><span> </span><span>موقع</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>به</span><span> </span><span>روی</span><span> </span><span>چندین</span><span> </span><span>نفر</span><span> </span><span>غرور</span><span> </span><span>یه</span><span> </span><span>زن</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>خورد</span><span> </span><span>کرد</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>در</span><span> </span><span>حالی</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>پگاه</span><span> </span><span>فکر</span><span> </span><span>میکرد</span><span> </span><span>مردش</span><span> </span><span>همه</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>جمع</span><span> </span><span>کرده</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>به</span><span> </span><span>روی</span><span> </span><span>همه</span><span> </span><span>با</span><span> </span><span>مردونگی</span><span> </span><span>خودش</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>همسرش</span><span> </span><span>عذرخواهی</span><span> </span><span>کنه</span><span> </span><span>اما</span><span> ... </span><span>اما</span><span> </span><span>غرورش</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>با</span><span> </span><span>یک</span><span> </span><span>جمله</span><span> </span><span>شکست</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>حق</span><span> </span><span>با</span><span> </span><span>سهیل</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>یا</span><span> </span><span>پگاه</span><span> </span><span>؟</span><span> </span><span>این</span><span> </span><span>نظر</span><span> </span><span>شخصی</span><span> </span><span>هر</span><span> </span><span>فرده</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>آره</span><span> </span><span>من</span><span> </span><span>هم</span><span> </span><span>مثل</span><span> </span><span>خیلی</span><span> </span><span>ها</span><span> </span><span>حق</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>به</span><span> </span><span>سهیل</span><span> </span><span>میدم</span><span> </span><span>؛بعد</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>هشت</span><span> </span><span>سال</span><span> </span><span>زندگی</span><span> </span><span>مشترک</span><span> </span><span>هیچ</span><span> </span><span>جایگاهی</span><span> </span><span>برای</span><span> </span><span>همسرت</span><span> </span><span>نداشته</span><span> </span><span>باشی</span><span> </span><span>اصلا</span><span> </span><span>حس</span><span> </span><span>خوبی</span><span> </span><span>نیست</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اینکه</span><span> </span><span>بخاطر</span><span> </span><span>یک</span><span> </span><span>اتفاق</span><span> </span><span>ناخواسته</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>دست</span><span> </span><span>دادن</span><span> </span><span>فرزند</span><span> </span><span>یاحتی</span><span> </span><span>برای</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>دست</span><span> </span><span>دادن</span><span> </span><span>یک</span><span> </span><span>سگ</span><span> </span><span>؛یک</span><span> </span><span>زن</span><span> </span><span>تو</span><span> </span><span>روی</span><span> </span><span>مرد</span><span> </span><span>زندگیش</span><span> </span><span>وایسه</span><span> </span><span>غرور</span><span> </span><span>مردونه</span><span> </span><span>اش</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>خورد</span><span> </span><span>کنه</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>اعلام</span><span> </span><span>کنه</span><span> </span><span>اون</span><span> </span><span>سگ</span><span> </span><span>برای</span><span> </span><span>من</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>تو</span><span> </span><span>مهم</span><span> </span><span>تره</span><span> </span><span>خیلی</span><span> </span><span>بده</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>خیلی</span><span> </span><span>ناجوانمردانه</span><span> </span><span>ست</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>شکست</span><span> </span><span>غرور</span><span> </span><span>دردناکه</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>دیدنش</span><span> </span><span>هم</span><span> </span><span>دردناک</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اما</span><span> </span><span>دیدن</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>شکستن</span><span> </span><span>غرور</span><span> </span><span>زن</span><span> </span><span>غیر</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>دردناک</span><span> </span><span>بودن</span></p> <p dir="rtl"><span>.... </span><span>میدونی</span><span> </span><span>؟</span><span>! </span><span>قشنگ</span><span> </span><span>نبود</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>مرد</span><span> </span><span>ام</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اونجا</span><span> </span><span>باید</span><span> </span><span>کلی</span><span> </span><span>ام</span><span> </span><span>کیف</span><span> </span><span>میکردم</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>چقدر</span><span> </span><span>مرد</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>چقدر</span><span> </span><span>مغرور</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>غرورشو</span><span> </span><span>حفظ</span><span> </span><span>کرد</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اما</span><span> </span><span>چرا</span><span> </span><span>بــایــد</span><span> </span><span>اون</span><span> </span><span>تیکه</span><span> </span><span>رو</span><span> </span><span>ببینم</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>شکستن</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>یه</span><span> </span><span>زن</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>کنم</span><span> </span><span>؟</span><span> </span><span>از</span><span> </span><span>قرمزشدن</span><span> </span><span>چشم</span><span> </span><span>هاش</span><span> </span><span>جلوی</span><span> </span><span>همه</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>کنم</span><span> </span><span>؟</span><span> </span><span>نه</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>اگه</span><span> </span><span>مرد</span><span> </span><span>بودم</span><span> </span><span>نباید</span><span> </span><span>بغض</span><span> </span><span>میکردم</span><span> . </span><span>نباید</span><span> ....</span></p> <p dir="rtl"><span>پ</span><span> </span><span>ن</span><span> </span><span>یک</span><span> )</span></p> <p dir="rtl"><span>کمر</span><span> </span><span>مردو</span><span> </span><span>هیچی</span><span> </span><span>تا</span><span> </span><span>نمی</span><span></span><span>کنه،</span><span> </span></p> <p dir="rtl"><span>جز</span><span> </span><span>زن</span><span>!</span></p> <p dir="rtl"><span>داش</span><span> </span><span>آکول</span></p></div> http://imimech.blog.ir/1396/04/26/A382#Idea مـــهـــدی اقـــتــــدارپــــرور http://blog.ir/blogs/RfXUfrH-yJ4/posts/dm-p-OeiLtY 0 http://imimech.blog.ir/1396/04/26/381A <div style="direction:rtl"><p dir="rtl"><span>گمشده</span><span> </span><span>ام</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>کمبود</span><span> </span><span>زندگی</span><span> </span><span>ام</span><span> </span><span>پول</span><span> </span><span>وعشق</span><span> </span><span>و</span><span> </span><span>رابطه</span><span> </span><span>نیست</span><span> </span><span>،</span><span> </span><span>او</span><span> </span><span>هم</span><span> </span><span>مثال</span><span> </span><span>من</span><span> </span><span>بود</span><span> </span><span>؛</span><span> </span><span>هیچکس</span><span> </span><span>بما</span><span> </span><span>نیاموخت</span><span> </span><span>که</span><span> </span><span>پسرجان</span><span>/</span><span>دخترجان</span><span> </span><span>خودت</span><span> </span><span>را</span><span> </span><span>دوست</span><span> </span><span>بدار</span><span> </span><span>،</span><span> </span><span>آدم</span><span> </span><span>باید</span><span> </span><span>اول</span><span> </span><span>خودش</span><span> </span><span>را</span><span> </span><span>دوست</span><span> </span><span>داشته</span><span> </span><span>باشد</span><span> </span><span>،</span><span> </span><span>اینکه</span><span> </span><span>خودت</span><span> </span><span>را</span><span> </span><span>دوست</span><span> </span><span>داشته</span><span> </span><span>باشی</span><span> </span><span>باخود</span><span> </span><span>شی
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی