راستش از دیدنِ یکسری افراد متعجب میشوم؛ برایم جالب ست که هنوز نسل این دست آدم ها منقرض نشده و هنوز هستند ؛ افرادی که با دیدن و شنیدن و خواندنِ کوچکترین چیز، به وجد میآیند و حالشان خوش میشود. دلشان سبز میشود و لبخند را در هوا میزنند. از افرادی که بلدند زندگی را شیرین ببینند و تلخیها را نخوانند. افرادی که راهشان را میدانند و از آن بهتر به آن اطمینان دارند، و از آن بهتر تر از مسیرشان لذت میبرند. افرادی که میدانند چگونه باید تجربه کنند و از چه باید بدانند. چگونه بخندند و چگونه گریه نکنند. از دیدنِ این افراد متعجب میشوم. قبلا من هم همینطور که نه، ولی شبیه به همینها بودم. از دیدن برگِ سبزی دلم غنج میرفت. نسیمِ صبح، واقعاً مستکننده بود. هوای غروب و نارنجیهای آسمان، دلبری میکرد. باران زیبا بود. روزهای تعطیل، عیدهایی بودند برای خودشان. کتابهای داستان و داستانی، لذت داشتند. و خدا میداند امید وجود داشت. حالا نمیدانم چه بر سرِ اینها آمده. نمیدانم. شاید در باتلاقی از ناامیدی فرو رفتهام که تقلای بیشترم، جز فرو رفتن، سودی ندارد. امروز وقتی به چهرهام در آینه دقت میکردم، در خود فریاد میزدم: چشمهایم مُرده است. چشمهایم مُرده است. چشمهایم مُرده است. نمیدانید؟ چشمها، زندگی دارند. انرژی دارند. انواعی دارند. احوالی دارند. چشمهایم مُرده است. تظاهر به حال خوب، هیچچیز را بهترنمیکند.صرفاً تظاهر به حال خوب، هیچچیز را تغییر نمیدهد. دو راه ایجاد میکند. یا همهچیز معمولی میماند و یا اینکه گندش در میآید و حال بدِ غریبی به آدمیزاد دست میدهد.کرخت شده ام ، انگیزه ای برای گفتن یک کلمه در بحث های تاکسی و مترو و جمع های دوستانه و فامیلی ندارم ، بحث گرانی و اختلاس و اینها که راه می افتد سرم را به درون کتابی میبرم اگر همراهم باشد و اگر هم نبود دیواری از افکارم را به دور خودم میکشم ، سکوت غنمیتی است که این روزها از هر چیزی آرامش بخش تر است. ترجیح می دهم تنها باشم ، ساکت باشم ، چشم هایم را ببندم تا اینکه بخواهم احمقانه رفتار کنم و بار حضور دیگران را بپردازم ، تا اینکه با آدم هایی باشم که ملال آورند ، آروزیم داشتن و بودن آدم هایی دور و برم هست که بودنشان عمق بدهد به حرف هایمان ، فکر و شکل و ایده و انرژی و شادی.
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی