خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

اصلا نفهمیدم چی نوشتم ; اونقدر ذوق داشتم که بعد نماز صبح به زور چشمم رو باز نگه داشتم و اومدم ببینم چی نوشتی ؛ خوندمش اونطور که باید و شاید حسش نکردم ولی حس متن به دلم نشست و کلمات رو ردیف کردم کنار هم به قدری خواب آلود بودم که اصلا دقیق یادم نیست چی نوشتم برات ؛ اگر حرفام بعضا تکراری بود ببخشید چون الان نشستم و خوندم متن رو و الان کامل کامل درکش کردم ؛ از عشق نوشتی از عشقی که به گمان خودت یک طرفه بود و طرفت هم هیچ حسی نسبت به این موضوع نداره ؛ در کسری از ثانیه جمله ی ( سه سال پیش ) رو مینویسی یا حتی میتونی بخونیش اما این سه سالی که تو توی نوشته هات ازش یاد کردی برای من سه سال نبود سی سال بود ؛ سی سال سنم بیشتر شد و الان پیرم ؛ به دور از هر گونه شوخی یا هرچی من پیرم ؛ دیگه از ته دل نمیخندم از ته دل شاد نیستم از ته دل ناراحتم ناراحت بودن شده حال مداومم و توان جدا سازی غم رو از خودم ندارم انگار که مثل بختک افتاده روی من و کم کم درونم رسوخ کرده حالا برای بیرون کردنش نمیدونم باید چکار کنم ؟ چه قشنگ نوشتی ساعت ۱۲ ست و قلب تو شفاف ترین حالت ممکنه به دلم چسبید جملت ؛ چون ۱۲ شب به بعد افکاری تو سرم میاد که برگرفته از وجود خودمه و به دور از نقاب سرسختی و مغرور بودن با طعم تلخ و انرژی منفی خواب شب رو بهم کوفت میکنن ؛ محدثه کاش این منتظر بودن رو زود تر بهم میگفتی ؛ من نیمی از پیریم رو مدیون این جمله ام که من باب دل کسی نیستم و این غمگین کننده ترین جمله ی دنیاست . تو روزگاری که همه ادم رو تنها میزارن و هیچکس طرفت نمیاد طرفت هم بیاد انقدر گوشت تلخی که سریع میره این جمله منتظرت بودم یا منتظرت هستم میتونست نقطه عطف زندگی من باشه نقطه امیدی وسط دریای نا امیدی ؛ کاش بودی کاش این فقط توی نوشته هات نبود کاش دلیل خوبی حالم بودی و به اینجا کشیده نمیشدم ؛ یکعمر بی مخاطب نمینوشتم ؛ بعضی اوقات یه رابطه ی امن از نفس هم برای ادم حیاتی تر میشه نفس میکشی اما میمیری ؛ اما وقتی وارد رابطه امن میشی زنده میمونی ؛ مثل کپسول اکسیژن وسط دریای دی اکسید کربن ؛ من ؟ من همیشه دلم خواسته برای ابدیت شخصی رو توی ذهنم نگه دارم اما نشده ؛ زودتر رفتن ؛ هر کدوم به یک دلیلی ؛ میدونی ؟ بعضی ها باید انتخاب بشن ؛ چون زمان انتخاب کردن دقیقا کسی رو انتخاب میکنن که نمیمونه ؛ که مریضه ؛ که دلش رو محبت زیادی میزنه ؛ که از گرمی بیش از حدّت خسته میشه که توجه زیادیت حالش و بهم میزنه ! بعضیا باید انتخاب شن و من چقدر حالم بهم میخوره که انقدر توی انتخاب کردن اشتباه کردم و اصلا یک انتخاب درست نداشتم ؛ من هیچوقت انقدر زیاد و انقدر نزدیک باهات حرف نزدم ؛ شاید مقطعی در حد چند جمله بوده ؛ اینکه تموم شده حس و حالت نسبت بمن هم غمگین کننده ست یعنی من حتی توی انتخاب شدنمم شانسی ندارم ؛ آره ؛ دل منم دیگه حس و حالی نداره ؛ خسته ست ؛ میخواد نباشه ؛ نه فقط تو دنیای مجازی که تو دنیای واقعی هم نباشه ؛ در این حد خستم و حالم از خودم بهم میخوره ؛ تمام این سه سال دنبال ادم درستش بودم که هیچوقت پیدا نشد ؛ اومدن و رفتن مهم نیست مهم اینه کدومشون موندن ؟ هیچکدوم و این هم غم انگیز ترین جمله ممکنه ؛ حسم از نوشته هام خیلی قوی تره و این بده ؛ چون هر کس اومد با طَبَقِ اخلاص محبت گذاشتم کف دستم بهش دادم و جوابم رو با رفتن داد ؛ میدونی ؟ شدم مثل ساختمون پلاسکو ؛ نیمی از وجودم مخروبه ست و نیم دیگری سالم ؛ دلم میخواد همه شو خراب کنم از نو بسازم ؛ خستم از این نصف و نیم خراب بودن و نصف و نیم سالم بودن نه میشه زندگی کردن و ادامه داد نه میشه خرابش کرد بیست و دو سال از عمرش گذشته نمیتونم برگردونمش به ۲۲ قبل .........

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 20:17

صفحه بندی