ریز بینی در همه مواقع خوب نیست گاهی همان یک مقوله میتواند تو را از پای درآورد. خاطرات همیشه هم خاطرات بوسیدن و معاشقه نیست؛ ریز به ریزشان را به یاد دارم. بیاد داری؟ وقتی میخواستی گوشی یا لپ تاپ بخر یا هر وسیلهی الکترونیکی دیگری بخری عزا نمیگرفتی که بلد نیستی من بودم اولش برای آمدن غر میزدم که کمی ناز و عشوههایت را ببینم و دلم برود، زبان میریختی، از سر و کولم آویزان میشدی و راضیام میکردی که بیایم دستت را میگرفتم پاساژ علا الدین را زیر و رو میکردیم. دست میگذاشتی روی هر چه که خوشگل است بیاهمیت از دست گذاشتنت به فروشندهاش میگفتم دوربین جلوش چند است؟ چند هستهای است؟ میدانستم برای چه بیسر و هوشی آمدهایم خرید بعدش پیتزا میخوردیم. در یکی از همان فست فودیهای خیابان شلوغ جمهوری و هرکه از در رستوران میآمد ایستگاهش را میگرفتیم با حرفهایم میخندیدی. از همان خندههای زیبایت؛ و فقط گهگاهی وسط خندههایت وسط اشکهایی که از چشمانت میآمد از شدت خنده بهم میگفتی که بس کن زشت است میشنوند خب من عادتم همین بود یا دماغ عملی دخترها را مسخره میکردم یا ساپورتهای تنگشان را که میگفتم ننه بزرگ من هم از این جورابها همیشه داشت.
یا دل را میزدی به دریا و میگفتم برویم نیرو هوایی مانتوهایش را ببینم؟ یک پوووف محکم از دهانم خارج میکردن میگفتم اه باز شروع نکن من حوصله ندارم دنبالت راه بیفتم از این پاساژ به اون پاساژ! شما دخترها چرا آخه انقدر عشق خریدید؟ میرویم پاساژها را میبینیم که چه بشود؟ بعد که میدیدم دیگر سکوت کردهای. میگفتم فقط جان هرکسی دوست داری بیچارهمان نکن. تا شب بگردانیمان ولی خب دیگر جوابم را نمیدادی و من میفهمیدم ناراحت شدی و میگفتم هی خانم؟ فایدهای نداشت خودم میدانستم تا منت کشی نکنم محل نمیدهی. میگفتم یعنی الان با من قهر کردی؟ اصلا نگاهم هم نمیکردی. آخرش میگفتم خب باشد! من از علیا حضرت عذرخواهی کنم بگویم ببخشید بگویم غلط کردم اصلا شب هم توی پاساژ میخوابیم خوبه؟ میخندیدی! بالاخره میرفتیم پاساژها را میگشتیم. از پشت ویترین نشانم میدادی آن پیراهن قرمز را میگفتم... کدام؟ آن که یک وجب است... بیا برو؛ منرا کشاندی تا نیم متر پارچه نشانم بدهی؟
بر میگشتیم با اتوبوس. گهگاهی سرم را برمیگرداندم قسمت زنانه که مطمئن شوم اوضاعات رو بهراه است. نمایشگاه کتاب رفتنمان هم اولش با نق زدنهای من شروع میشد که بابا با دوستهایت برو. یعنی چی من راه بیفتم چهارتا غرفه کودکان نوجوان ببینم؟! خب تو با من رفتن را به دنیا ترجیح میدادی و من لذت میبردم از آزار دادنت؛ نمیفهمیدی البته میفهمیدی ولی خب نقهایم را هم میزدم که کمی بخندیم. راضیام میکردی با مترو برویم امام خمینی که خط عوض میکردیم میایستادم یک گوشه که برسی. سر میچرخاندی بالاخره پیدایم میکردم مگر چندتا آدم آستین بالا زدهی ساعت مچی انداخته که دستانش را دست به سینه کرده و یک گوشه ایستاده وجود داشت که نتوانی پیدایم کنی. پیدا که میشدم لبخند میزدی میچسبیدی به بازویم و تل و جورابی که از مترو خریده بودی را نشانم میدادی. میخندیدم که باز رفتی آت و آشغال خریدی؟ تلش را نگاه کن!... نی نی کوچولو! این را میخواهی به موهایت بزنی؟
روی چمنهای نمایشگاه مینشستیم و هایدا میخوردیم و من طبق معمول سیر نمیشدم. آخر ساندویچت را میدادی به من. آخرین دعوایمان شوخی شوخی جدی شد. اولش هی آمدم سر فیلم موهایم را تکان دادم چند بار بهم گفتی برو کنار. گوش ندادم. آخر سر چندتا مشت به بازویم زدی که اه بگذار فیلم ببینم. ول کن که نبودم بیشتر کرمم گرفته بود و اذیت میکردم. بالش زیر سرت را برداشتم چندتا بالش حوالهام کردی. باز درست نشدم فقط میخندیدم. آخرش که دیگر دستت را محکم گرفتم پیچاندم و دردت گرفت و زدی زیر گریه بهم گفتی که دیگر حق ندارم با تو حرف بزنم.
شب که از فوتبال آمده بودم یک مشما خوراکی خریده بودم که بیا لوس ننر وحشیام خودتی! شبهایی که میآمدم دنبالت دانشگاه کاش میدانستی چقدر بیشتر دوستت دارم. وقتی میگفتم کیفت سنگین بده به من... البته آن را هم با نق میدادی حقوق که میگرفتم دستت را میگرفتم میرفتیم خرید. یکبار هم سر کفش خریدن برای عروسی که دستانم را کرده بودم توی جیبهایم و ایستاده بودم کنار من که نشسته بودی تا کفش امتحان کنی، بیچارهمان کردی. آخر سر گفتم الان باز پاشنه بلند بخری بعد، هی آویزون من بشوی بگویی نمیتوانم راه بروم، بخواهی دست من را بگیری، بهت بگمها... از الان حواست را جمع کن. من دست مست نمیتوانم بگیرم. چپ نگاه میکردی و میخندیدم که نگاهت بامزه بود. اصلا میدانی؟ تمام حرفهای محبت آمیز دنیا یک طرف وقتهایی که خانه نبودی پیامک میزدم که چطوری؟
همیشه هم خاطرات هم آغوشی نیست. گاهی ریزبین باشی همین خاطرات بیچارهات میکند.
پ ن:
- به نظرت من عاشقترم یا تو؟
+ من!
-چطور؟
+ چون من هنوز بوی دستات یادمه ولی تو همه چی رو فراموش کردی!
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی