یه جایی از زندگی هست که دیگه از گم شدن نمیترسی چون جات ته قلب یک نفر منزل کرده ای که اگر خودت هم بخواهی منزلت راترک کنی صاحب قلب نمیگذارد ؛نمیترسی گم بشوی چون کبوتر جلد یک قلب هستی همان قلبی که در آن منزل کردی و دست آخربرخواهی گشت چون هیچ کبوتر جلدی راه منزلش را گم نخواهد کرد ؛ هیچ وقت دستانت یخ نخواهد بودچون دستانم برایت همیشه دردسترس خواهد بود ؛ اصلا آمده ام که نگذارم دستانت یخ کند آمده بودم که هیچوقت اطرافت خالی نباشد همیشه یک دیوانه ای هست که زمان را تو تعیین میکنی و لب تر میکنی کنارت هست ؛ بخودت میــآیی و میبینی دلت گرم شده به بودن در خاطرم و گم شدی در وجودم بخودت میآیی و میبینی دقیقا در موقعیت دوست داشتن و دوست داشته شدن و شیرینی زندگی ات هستی ؛ از یکجا به بعد دیگرصدا قلب خودت را نمیشنوی ؛ چون زمان خواب یا هر زمان که سرت را روی سینه ام میگذاری و صدای ضربان قلب ام را که پشت هم میگوید دوستت دارم را میشنوی از جلوی آینه رد میشوی و یک باره خشکت میزند و میری جلوتر زل میزنی توی چشم های خودت بعد لبخندی روی لب هایت مینشیند و یاد حرف های من خواهی افتادکه میگفتم چشمانت برق دارد چشمانت جاذبه دارد و زیر لب میگویی دیوانه ! این همه دلیل برای دوست داشتن آخر چرا عشق تو این همه ریز بین باید باشد که خودت هم شاید هیچوقت به برق چشمانت توجه نکرده بودی ؛ بودنم یادآور میشود که هیچوقت دیگر حرف هایت نه باید اشک بشود و روی صورتت جاری شود نه مثل یک سنگ بزرگ حرفایت در گلویت گیر کند و بغض کنی چون اول از همه قول دادی هروقت دلت گرفت مدیون خواهی بود اگر بخودم نگویی ؛ تماشای تصویرت در آیینه سرآمدن و تمام شدن سختی ها و تنها نبودن در مشکلات دنیوی را خبر میدهد ؛ خودت را میبینی و شب را آنقدر حالت خوب است که نه تنها کابوس نمیبینی دیگر فکرش راهم نخواهی کرد .دیگه از گم شدن نمیترسی چون خودت میدانی جایت کجاست کبوتر جلد دلم ...
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی