هِی قرار میزاری با دوستات میری بیرون ! کلی حس خوب ، کلی میگی ، میخندی ، شوخی میکنی حالت خوبه خوب میشه اما اون ته دلت یه چیز میلرزه!!! میدونی ؟! بیرون رفتن خوبه ! بیرون که میری دغدغه هاتم میره از بیرون که میای دغدغه هات ......... بیخیال !!! خلاصه که بیرون رفتن خوبه! با کلی ادمای جدید اشنا میشی کلی جذابیت اما تو دلت میدونی همه شون موقتی ان ! کسی تا تهش نیست ! حتی اونکه بیشترین محبت و بهت داره! واسه همین ته دلت میلرزه هی ساعتت و نگاه میکنی ببینی چقدر مونده این حس خوب تموم شه ؟! انقدر طول میکشه که کلافه میشی دوست داری یهو تموم شه برگردی رو تختت بشی همون ادم قبلی! اخه بعضی ها با اتاق و تخت اونقدر ارامش میگیرن که هیچکس نمیتونه بهشون ارامش بده ! تموم که میشه برمیگردی میشینی فکر میکنی ! کاش یکنفر بود که همیشه بود ثابت بود ! هر هفته میتونسی کل هفته ات رو کل احساساتت رو کل دغدغه هات رو پیشش بگی خالی شی کل هفته اش رو کل احساساتش رو کل دغدغه هاش رو پیشت بگه حس خوب تکیه گاه بودن کنی و حالت خوب شه! نه اینکه با دوستات بشینی از سریال عطسه مهران مدیری یا اهنگ جدید حمید صفت یا طعم خوبِ پرتغال خامه یا ..... حرف بزنی ! اون هم خوبه اما یه نفر ثابت که باشه ......... هی میخای با کسی رابطه شروع کنی اما نمیشه ! نمی خواد رابطه ای رو شروع کنه چون می ترسه به جایی نرسه ؟ اما تو نمی خوای رابطه ای رو شروع کنی چون می ترسی به جایی برسه . این میشه که تو میمونی و اتاقت و تختت! که وقتی زیاد ازشون دور میمونی زرتی دلت تنگ میشه! یه جا خوندم : وقتی با اتاق و تخت خودت ارامش گرفتی بیشتر از ارامش سر گذاشتن رو شونه ادما