متاسفانه در وجود بیشترمان یک : او : ای هست که نباید میبود ، یک او لعنتی که هنوز هم هیچکداممان نمیدانیم بلاخره دوستش داریم یا تنفر داریم ؟! یک او که از صبح که چشم مان را باز میکنیم میچسبد بیخ گلویمان و کلافه مان میکند ، او ای که چشم و گوشمان را رو به همه چیز و همه کس میبندد ، او ای که فقط آمدن را میدانست ، نه راه و رسم ماندن را میدانست نه راه و رسم رفتن را ، راستش را بخواهید آمدن هم نمیدانند ، می آیند که اوقات فراغت و بیکاری شان را با شما پر کنند انگار همینکه میدانند کسی را دارند که وقتی بی حوصله شدند ، بد اخلاق شدند بتوانند رو به رویش بد و بیراه بگویند آرامش بدهیم آرامش بگیرند همین ، یک او که همیشه ی خدا انتظار دارد درکش کنیم و هیچ موقع خدا نمیتواند نیاموخته که درک کند ، یک او که همیشه توقع از خود گذشتگی و ایثار از مارا دارد و روی روی خود خواهی خودی هیچوقت کار نکرده ست ، یک او که نه رسم عشق و عاشقی را میداند نه میتواند تنها بماند ، یک او که همیشه همه را متعلق بخود میداند همیشه حق را بجانب خود میداند ، یک تو که فقط میآید تا هوای رابطه را خاک الود کند و فقط عشق بگیرد و باورها و اعتماد ها را در وجودمان خراب کند ، اخیرا هر کجا را میبینی یکی از همین او ها منتظر و معطل یک گوشه ایستاده همه را زیر نظر دارد و منتظر است ، منتظر است ببیند چه کسی هنوز باور هایش را دارد هنوز اعتماد هایش را دارد ، هنوز خراب نشده ست تا شکارش کنند ، کاش همان بیشترمان قبل از وارد شدن به هر رابطه ای این آدم ها را بشناسیم تا اگر بطورمان خوردند اگر خواستند شکارمان کنند همان اول رابطه به سوی سطل اشغال روانه شان کنیم ، تا بیشترمان را بی رحم و انتقام گر و افسرده نسازند ، بیشترمان، بیشتر ما انتقام گر ها و بی رحم ها همان عاشق های چشم و گوش بسته ایم و با اعتماد و با باور هایی بودیم که روزی شکار این او ها شده ایم و باور هایمان را از دست داریم و از عشق بیزار شدیم ! کاش بیشترمان مان قبل از وارد شدن در رابطه این او ها را میشناختیم !
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی