یک وقت هایی درزندگی ادم پیش می ایدکه برای بارچندم میفهمی چقدرغلیظ تنهایی!میدانیدمن ازاین وقت هاکم داشته ام اماوقتی که داشته ام غلییییظ داشتمشان!من همیشه یک باراضافی راروی دوش های مردانه ام حس میکنم که شایداسمش تنهایی باشد.من ازاین بارخسته نیستم.فقط حس میکنم زیادی سنگین میشودروز به روز.من تمام این حجم راوقتی روی قلبم سنگینی میکندودور وبرم پراست ازادم،بیشترحس میکنم!من حتی این روزهابیزارم ازادمهایی که وقت خوشی وخوبی واوکی ای میخواهندحضورت را....میدانید؟خیلی سخت است...انقدرصقیل برای ادم تمام میشودکه گاهی فکرمیکنی دیگرنیازی به هیچ حضوری نیست. خب.که چه؟اصلاچه دلیلی داردادم هی بیایدبگویدمن این حجم راحس میکنم وفیلان وبیسار؟والابه هیچ جای دنیابرنمیخورداگرپوزیشن های روشنفکرانه ومزخرف نگیریم برای هم!امروزداشتم به این فکرمیکردم که چقدریک اغوش خوب است!باورتان میشودمن به این نتیجه ی وهم انگیزدریک ظهرزمستانی وآنهم وسط اتوبوس رسیدم!میدانیدمن هیچ وقت اهل این چیزهانبودم!امانمیدانم چرابه این نتیجه رسیدم!خب من همیشه به این فکرمیکنم که خیلی چیزهاخوب است اماوقتی نداریشان ! تصورش یاحتی دیدنش درکس دیگر،یاحتی گفتن لفظی نه عملی،نه تنهابه ادم تسلی نمیدهدبلکه ادم رابیشتریادتنهاییش می اندازد!این که ادم چه قدرتنهاییش وسیع شده میدانیدچیست؟مشکل اصلی فقط این تنهایی نیست.مشکل وقتیست که شماباچیزی به اسم شکست بغض کاملانامانوسید!شمانمیفهمیدکه مثلااحساسات پسرانه یا مردانه که خودشان رادرغالب بغض و سیگار و دود نشان میدهندیعنی چه این موضوع رااگربه عنوان ناظرببینیدممکن است کلی به به وچه چه راه بیندازید که عجب ادم محکمیخب.شماشدت ودردی که پشت این همه استحکام است راهمیشه نمیتوانیددرک کنید.نمیتوانید!باورکنیدفقط به شرطی میتوانیدبفهمیدکه منی باشیدباداشتن این شرایط!من؟من اینجورمواقع که میرسندهیچ کاری نمیتوانم بکنم...فقط مثل یک ادم ِ اب ندیده ،اب راندیده میگویم اب وجودخارجی ندارد!خب برای من ابی وجودنداشته هیچ وقت....ومن به بی ابی عادت دارم...خو گرفته ام بهش..من هنوزهمان ادمم....همان ادم که بااینکه به این میرسداغوش خوب است اما هنوزخوگرفته به دیدن سراب...من همان ادمم...مرد که باشی همه دیوانگی های عالم رابلدی!!
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی