تو به لحظه لحظه های من بدهکاری ، به تمام لحظاتی که این اینستاگرام لعنتی را باز میکنم که بنویسم میبینم که کامنت گذاشته اند ، کامنت های دردناک که مینویسند ، خوش بحال عشقت ، رابطه تان همیشه زیبا ، عشقتان پایدار یا . . . تو به لحظه لحظه هایی که زل زده ام به این نظرات زل میزنم و دلم هزار بار تند تر میزد بدهکاری که اگر بودی چه معاشقه های زیبایی داشتیم ، اخر انها چه میدانند اصلاً "تو" یی در کار نیست؟ اصلا انها چه میدانند که تو نیستی تا دستهایم را بگیری تا مدام از لحظه هایم عکس بیندازی انها چه میدانند اصلاً تو چه میدانی بر من چه میگذرد ان لحظه ها منم و بغض و اینکه هیچ دسترسی ای ندارم تا برایشان توضیح دهم که تو نیستی نبودی که نیایند از این مدل ارزوها بکنند که هر سری بلاگ یا اینستاگرام را باز میکنند به عشق من به توی نداشته ام غبطه نخورند به رابطه ی نداشته مان غبطه نخورند به عاشقی کردن های نکرده ی من غبطه نخورند اصلا تو میفهمی یعنی چه ؟زل زدن بغض قورت دادن و اشک ریختن ؟ نه نمیفهمی تو بدهکاری به تمام این لحظه هایم بدهکاری به دستهایِ سردم به چشمان قرمز شده ام به دستهایم به دستهایم به دستهایم به تمام پارکها وسینماها و فیلم ها ندیده مان به عکس های سلفی دو نفره مان که نینداخته ایم به لباس های ست نشده مان به صدای پر ذوق ِمن ان طرف خط !به تولدهای گرفته نشده دونفره مان به موزیک های گوش نداده مان به چای سبزهای یخ کرده به تقویم سال به همه چیز .. اصلا به تمام کسانی که ندانسته برایمان ارزوی عشق پایدار را میکنند .. بهمن .. به من .. به من .. به من .. آه .. لعنتی.. به من.. باتوام حواست هست؟ تو بیا نمیخواهد بِدهی هایت را صاف کنی فقط بیا !
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی