تو از کدام دسته ای !؟ راستش را بخواهید همه به آن یک نفر احتیاج دارند ، حتی همان ها که ادعای کول بودنشان میشود حتی همان ها که در بیوگرافی هر شبکه اجتماعی شان زده اند سینگل لایف ! یک نفر هست که همیشه می ماند، همیشه ی همیشه و همه ی سردرگمی هایی که می بینی آدم های دور و برت دارند به خاطر پیدا کردن آن یک نفر است. بنظرم آدم ها وقتی به این نیاز می رسند که باید یک نفر همیشه ی همیشه باید باشدسه دسته می شوند. یک دسته آن هایی هستند که می گذارند هر کسی وارد زندگیشان شود و شانسِ شان را امتحان می کنند و آنقدر امتحان می کنند تا آن یک نفر را پیدایش کنند که همیشه می ماند. اما گروه دوم تصمیم می گیرند بنشینند و منتظر بشوند که آن یک نفر خودش بیاید سراغشان. فکر می کنم روش دوم بهتر است، اما اشکالاتی هم دارد. مثلا اینکه اگر آن یک نفری که قرار است بیاید و همیشه ی همیشه تو را دوست داشته باشد هم تصمیم گرفته باشد بنشیند تا تو بروی و پیدایش کنی آن وقت نتیجه معلوم نیست.شاید از یک جایی به بعد بگذارد هر کسی وارد زندگیش بشود و برود توی دسته ی اول که باز آن هم نتیجه ی مشخصی ندارد اگر تصمیم گرفتی از دسته دوم شوی و در صبر کردنت کسی را پیدا کردی که واقعا بیش تر از خودت دوستش داشتی باید بگویی، نگویی گناه است اصلا! چون شاید او همان یک نفری باشد که قرار است همیشه بماند.اگر خیلی خودت را دوست داری از دسته ی دوم باش. وقتی از دسته ی اول باشی می گذاری آدم ها وارد زندگیت شوند که ببینی واقعا همان کسی هستند که تو می خواهی یا نه و اگر نباشند تو هربار می شکنی و خرد می شوی و شاید وقتی آن یک نفر که قرار است همیشه ی همیشه بماند برسد، تو دیگر باورش نکنی، دیگر هیچ کس را، حتی خودت را دوست نداشته باشی. می گفت این بدترین اتفاق ممکن برای آدم هاست.اما خوبی دسته دوم میدانی چیست ؟!خوبی دسته ی دوم این است که وقتی آن یک نفر برسد، تو عشقت را خرج آدم های دو روزه نکرده ای. وقتی برسد، تو پاکی و هر چه که بینتان به وجود بیاید پاک خواهد بود. فکرش را بکن تا قبل از آن یک نفر؛ تو به هیچ کس نگفته باشی "عزیزم"، دست هیچ کس را نگرفته باشی و قدم نزده باشی. می گفت به نظرت این ها کم است؟ این ها خیلی زیاد است، خیلی ! اما خب باید خیلی صبور باشی، عشق یک بی قراری مطلق نیست. عشق یک صبر عظیم است. و هدیه ی این صبر عظیم همان کسی است که می آید و همیشه ی همیشه می ماند. همیشه ی همیشه و اما دسته ی سوم!و اما اگر بخواهم در مورد خودم و امثال خودم صحبت کنم باید بگویم ک درجواب تنها بودنِ خودم باید خیلی صادقانه و متاسفانه بگویم بله. تنهایی که شاخ و دم ندارد. همینکه من کلا دوست ندارم به هیچکس اعتماد کنم جز یک نفر که همیشه ی همیشه در بدترین و سخت ترین شرایط زندگی َم هر بار که خواستم بوده و هست همینکه یکی از مهم ترین کارهایم اخم کردن است و خیلی ها فکر میکنند یک نوع مرض است برای جذاب تر به نظر رسیدن. همینکه در کوچه و خیابان دخترها و پسرها را می بینم و با وجود اینکه دلم پر می زند برای یک نوع معاشرتِ متفاوت، دلم نمیخواهد آدم ِ جدید وارد زندگی ام کنم. همینکه هیچ عکسی با یک مشت از دوستهایم ندارم که درونشان لبخند بزنم و بگذارم مثلا اینجا و زیرشان هم بنویسم «ما دیوونه ها» و امثالهم. همینکه همه اش در خانه هستم و نهایتا در کافه ای، جایی، چای لاته می نوشم و فکر میکنم که باید با این شرایط ساخت و سوخت یا سوخت و ساخت. همینکه تقریبا خیلی وقت است که همه چیز عادی است و فقط باید خدا را شکر کنم که اتفاق های بدتری نمی افتد. همینکه از همه لحاظ در تمام جهات زندگی از خودم ناراضی باشم. همینکه هی از خودم و هستی ام و وجودم ناراضی باشم. همینکه وجودم برای هیچ کسی یک «شانس» به حساب نیاید. همینکه تمام این فکر ها را چند روز باشد که روی دوشم بکشم و در عین حال تمام ِ کلماتی که استفاده کرده ام این ها باشد«سلام. آره. نه. اون فیلمه رو ببین. بیدارشو. آدامس میخوری؟. ولش کن. تو خنده ت واقعیه؟. خدافظ».یعنی من خیلی تنها هستم و این تنهایی مثل یک حفره از درونم دارد من را می بلعد. و مسئله فقط یک اتفاق خوب جهت ِ رخ دادن نیست. مسئله یک نوع آرامش ِ درونی ست. یک نوع شادی ِ ذاتی، و از همه مهتر، یک نوع حس ِ امنیت. من عمیقا یک مدل احساس ناامنی میکنم خواننده های خوبِ اینجا. می فهمید یعنی چه؟ واقعن تا ته ِ ته ِ تهش را میفهمید؟ یعنی موقعیت، قرمز است. خیلی قرمز و نمناک ...
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی