خرید بک لینک

درباره سایت

001

امکانات وب

| مـــــحـــــیـــــا
| پارت سی و یکم
•••••••••••••

-با عصبانیت هیچی حل نمیشه ، باید شکایت کنیم ادم ربایی شده
+خب بپوش بریم هرچی تو بگی من نمیدونم چیکار کنیم
-هیچی ازش ندارم همش تهرانه ، شناسنامه کارت ملی عکس و ....
باید بریم تهران
+تهران ؟ دیوونه شدی ؟ عکسشو تو گوشیت نداری مگه ؟!
-باید بریم تهران ، همین و بس
+خیل خب من الان نمیفهمم چی به چیه کی به کیه ، بپوش بریم ، محیا؟؟؟ محیا لباست و بپوش میریم تهران
لوازم خودش رو جمع کرد رفت پایین تو ماشین ، مریم بعد از رفتن رضا گوشیش رو برداشت رفت پیش محیا ، محیا نگران بود گفت ؛
-مریم جون ، اگه همینجا باشن چی ؟! تهران رفتن مون الکی میشه
+نه ، به گمونم رفتن تهران ، چون اونشب منم چت هاشون رو میخوندم همین حرف تهران رفتن بود
-مگه حذفتون نکرد از تلگرام ؟!
+نه فکر کنم یادش رفت ، پاشو باید بریم تهران دنبال خواهرت
محیا لوازمش رو جمع کرد ، از اتاق داشت بیرون میرفت نگاش به گوشی و خط یسنا افتاد که روی مبل بود ، یواشکی موبایل و خط رو برداشت و زودتر از مریم رفت توی ماشین عقب نشست ، تا وقتی که مریم بیاد ، رضا با استرس داشت رو به روش رو نگاه میکرد ، آخرسر استرس واضطرابش اونقدر زیاد شد که تصمیم گرفت با شیشه پاک کردن استرسشو کنترل کنه ، از ماشین پیاده شد مشغول تمیز کردن شیشه شد ، محیا زیر مانتوش سیم کارت و انداخت توی گوشی و گوشی رو روشن کرد ، تو فکر این بود که حالا رمزش رو از کجا بیاره ؟ که گوشی اومد بالا و صفحه هم بدون رمز بود ، یسنا قبل از گذاشتن گوشی، کل گوشی رو ریست کرده بود ، نت رو روشن کرد تلگرام و نصب کرد ، با شماره یسنا باز وارد تلگرام شد هرچی منتظر شد کانکتینگ بالای تلگرام تبدیل به آبدیتینک و رسیدن پیام ها نشد . شارژ رو چک کرد ، شارژش تموم شده بود نه زنگ نه اسمس نه اینترنت ، تو همین افکار بود که مریم رسید پایین سوار ماشین شد کیفش رو گذاشت عقب ، رضا هم لنگِ قرمزش رو تا کرد گذاشت تو جا دری و راه افتادند ، محیا هنوز توی فکر راهی برای برقرار کردن ارتباط بود که نگاهش به کیف مریم افتاد ، خیلی اروم گوشی مریم رو برداشت اینترنتش رو روشن کرد ، هات اسپات هم روشن کرد و خودش رو به گوشی مریم وصل کرد ، گوشی مریمم گذاشت سرجاش حالا همه چی اوکی بود ، گوشی رو سایلنت کرد خودش رو مچاله کرد پشت صندلی مریم که رضا و مریم گوشی رو نبینن . شماره امین رو حفظ نبود ، باز با ایدی امین وارد صفحه چتش شد
-امین کجایی ؟
-امین باتوام
-امییییییییین
+عه ! یسنا تو مگه گوشیت و نذاشتی خونه ؟!
-احمق یسنا نیستم محیام یسنا اینا کجان ؟!
+اصلا کار قشنگی نیست با گوشی مردم وارد تلگرامش میشیا!
-بس کن ، ما داریم میریم تهران ، محمد و یسنا کجان ؟'
+نمیدونم ، ماشین رو گرفتن رفتن منم خودمم ترمینالم دارم برمیگردم تهران
محیا پیام امین رو خوند اما جوابی نداد ، بعد از چند ثانیه خود امین
پیام داد :
-محیا ؟!
+بله !؟
-تو از من بدت میاد ؟!
+وای تورو سر جدت ول کن الان ، یسنا مهمه فقط
-تو چرا حرص میخوری ؟!
+خب دوستمه رفیقمه
-یعنی خودت هیچ مشکلی برات پیش نیمده؟!
+چرا حواسم نبود اسمت از دهنم پرید بابام شنید
-دعوات کرد ؟؟
+پ ن پ قربون صدقه ام رفت
-جواب دادنت چقدر عوض شده قبلا سلام به زور میکردی
+خیلی چیزا عوض شده
-ولی یه چیزی عوض نشده
+ چی ؟!
-دوست داشتن من !!
+وای ! تو چقد بیخیالی !
-تا منو داری غصه نخور ، برسم تهران میرم دنبالشون
محیا جواب نداد اما جمله اولش رو ده بار خوند ؛ تا منو داری غصه نخور ؛ چقدر شیرین بود براش این جمله ! لبخندی به لبش نشست
اما جواب امین رو نداد ، اومد اینترنتش رو خاموش کنه با خودش گفت اینهمه ابراز علاقه کرد ، نامردیه جوابشو ندم ، برگشت تو صفحه چت ، ایموجی ها رو باز کرد ، علامت قلب رو اورد ، خاست بزنه پشیمون شد ، خاست نزنه پشیمون شد ، آخر سر قلب رو زد و قبل از اینکه امین بخونه و جواب بده خارج شد و نت رو خاموش کرد
نگاهش به سمت صفحه بود که رضا صداش کرد :
-محیا ؟؟؟؟؟؟
.............

برچسب: نویسنده: ترانه رجبی تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 10:33

صفحه بندی