| مــــحــــیــــــا
| پارت سی ام
••••••••••
محیا اینبار باصدای بلند تر گفت :
بابا صدامو میشنوی ؟! بمن نگاه کن . امین اومده بود اینجا !
+چی ؟ امین ؟
-آره بعد اینکه شما رفتید اومد جلوی در بالا نیمد ، همون جلوی در موند و حرف زد .
+چی گفت ؟!
-چیز خاصی نگفت
+جواب منو سر بالا نده
-اومد گفت که ........... [ بگم نگم چیکار کنم ؟ اگر بگم باید امینم بگم ]
+باتوام د دختر چرا لال شدی ؟ چی گفت ؟
-گفت یسنا رفته با محمد زندگی کنه
+غلط میکنه اصلا امین کی هست ؟ این چه پسریه که اسمشو تو بدون اقا میاری ؟
-امین دوست محمده اومده بود خبر یسنا رو بده
+ای بابا روانی کردین منو امین کیه ، ادرس اینجا رو از کجا داشت ؟!
-اه خسته شدم . امین رفیقشه دیگه ، گفت رفتن یه گوری باهم زندگی کنن
+بله بله بله ؟ خوشم باشه . لاتی پر میکنی واسه من ؟ گمشو تو اتاقت
مریم اومد جلو رضا دستشو بلند کرد:
+شما دخالت نکن خانوم دختر خودمه
-د بسه دیگه ، هرکار دلت میخاد میکنی دخترمنو که فراری دادی
دختر خودتم که نمیفهمی چی داری میگی ، پاشو برو بیرون تا خوب نشدی بر نگرد
چشم های رضا گرد شد ، سرخ شد ، اما اونقدر مرام داشت که جلوی بچه به زنی نتوپه ، در و کوبید بهم و رفت بیرون ، اومد پشت در اتاق محیا ، دستش رو گذاشت رو در :
-محیا ؟ خانومم ؟ مهربونم ؟ من جای بابات معذرت میخام بیا دخترم رو نجات بدیم بیچاره میشه تنهاست
محیا جوابی نداد . برای بار دوم ادامه داد
-محیا . عزیزدلم فکر کن خواهر خودته راضی میشی این موقع شب بیرون باشه ؟ اونم با پسر غریبه ؟
محیا با چشمای گریون اومد بیرون :
+من دیگه هیچی ندارم نه خانواده نه آبرو
خودش رو انداخت تو بغل مریم، زیر گوش مریم گفت مریم فقط فشارم بده تمام غم و غصه تو وجودم گسترده شده فشارم بده
مریم محکم بغلش کرد چند دقیقه ای گریه کرد ، بعد از بغل مریم اومد بیرون ، ماجرای دیشب رو به مریم تعریف کرد :
+من خواب بودم ، یعنی خودم خودمو زدم بخواب ، شنیدم که داشت حرف میزد ، با محمد بود ، میگفت نمیشه ، باید فکرکنم ، یه همچین چیزی
-خب دیگه چی میگفتن ؟
+هیچی
-مطمئنی ؟
+آهان گفت تهران بخوایم زندگی کنیم نمیشه مامانم اینام هستن
-تهران ؟ خونه محمد ؟!
+اره دیگه ، البته مطمئن نیستم . ولی میدونم که محمد خونه ای جز یه خونه تو تهران نداره که خونه پدریشه
-میدونم کجاست
+از کجا ؟
-یادت رفته من تو تلگرامش وصل بودم ؟
+الان باید چیکار کنیم ؟
-بسپرش به من تو فقط تو حال خودت باش
زنگ خونه رو زدن ، مریم سریع خودشو کشید بیرون از اتاق در و بست ، دست رو ایفون قبل از برداشتنش گفت :
-بیرون نیا یکی به دو ام نکن
در رو زد ، رضا عصبی بود هنوز وارد خونه شد ، رفت به سمت اتاق محیا که مریم محکم دستش رو گرفت
-به ولای علی سمت اون دختر بری نه من نه تو
رضا نشست روی زمین ، ابروهاش گره خورد بهم [ حالت بغض و گریه ]
+چیکار کنم اخه ، مریم دخترام . . .
-با عصبانیت هیچی حل نمیشه ، باید شکایت کنیم ادم ربایی شده
+خب بپوش بریم هرچی تو بگی من نمیدونم چیکار کنیم
-هیچی ازش ندارم همش تهرانه ، شناسنامه کارت ملی عکس و ....
باید بریم تهران . . .
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی