| مـــــحـــــیـــــا
| پارت پنجاه - قسمت آخر
••••••••••••••
یکشب مریم محیا رو صدا زد :
-محیا ؟ مامان بیا کارت دارم ....
مریم نشسته بود پشت میز غذاخوری ، محیا بدون جواب به صدا زدن محیا از اتاق اومد بیرون ، چهره غمگین بخودش گرفت که یعنی من ناراحتم که مخالفت کردی از ازدواج من و امین ، صندلی رو کشید عقب نشست رو به روی مریم
+بله ، بفرما در خدمتم
-ببین محیا جان ، بخدا به پیر به پیغمبر امین و تو خوشبخت نمیشین
+مریم خانوم باشه شما درست میگی ما نمیخوریم بهم ولم کن
-خیلی گستاخ شدی
+الان منو از تو اتاق کشیدی بیرون که بگی خیلی گستاخی ؟!
-نه ، تو پسر خاله ی یسنا رو که دیدی ؟
+من ؟ نه
-اون روز اومدی خونمون علی اومده بود مادرش رو برسونه توام داشتی میومدی خونه ما جلوی در بهم برخوردید
+اهان ؛ خب خب چیشده علی اقا
-هیچی همون روز که دیدتت ازت خوشش اومده
+خب ، دستش درد نکنه من چیکار کنم ؟
-شب جمعه میان خاستگاریت
+بله؟؟؟؟؟
-گفتم که شب جمعه میان خاستگاریت
+باش تا منم بیام
-من با پدرتم حرف زدم پدرتم موافقت کرد
+خوب واسه خودتون بریدین و دوختین ها
-این تصمیم من و پدرت برای توعه و توام باید گوش بدی
+باید !؟؟؟؟ هه
-حرف پدرت اینه یا محیا و علی باهم ازدواج میکنند یا محیا ازخونه میره
محیارفت تو خودش . سرشو بلند کرد گفت :
+چرا انقدر یزیدین شما ؟ خب من امین و دوست دارم
-تو نمیفهمی چی خوبه چی بد انقد سرتقی نکن
محیا عه کش داری گفت و با بغض بلند شد رفت توی اتاق ، گوشیشو برداشت به امین خبر داد ، امین پریشون شد در جواب حرف هاش گفت :
-تو که نمیخای بزاری بیان ؟
+خب معلومه که نه ، ولی اینا دارن زور میکنن بفهم
-نمیفهمم نمیفهمم نمیفهمم نمیفهمم اححح
و گوشی رو قطع کرد ، بعد از اون هرچقدر محیا تماس گرفت امین خاموش بود برای چندمین بار احساس تنهایی کرد ، سه شنبه بود ، چهارشنبه شد باز تماس گرفت ، خبری نبود ، باز خاموش بود ، پنج شنبه شد ، صبح تماس گرفت خاموش بود ، ظهر ، بعد از ظهر ولی بازهم خاموش بود ، عصر شد ، غروب شد اما هنوز روشن نکرده بود زنگ در خونه رو زدن ، رسیدند ، امین نیست ، محیا خودش رو توی اتاق حبس کرد ، مریم چند بار صدا زد اما محیا جواب نداد ، با عصبانیت وارد اتاق شد
-چرا نمیای ؟
+من نمیام
-غلط کردی ، پس پاشو گمشو بیرون از خونه
+من جایی ندارم ، چجوری دلت میاد ؟
-من دلم نمیاد تو بدبخت شی با امین
+ای بابا بازم بحث قدیم
-پاشو بیا
دست محیا رو گرفت به زور چادر سرش کرد و بردش توی مجلس خاستگاری . صحبت های خاستگاری انجام شد ، محیا و علی باهم رفتند توی اتاق اما محیا هیچ حرفی نزد ، علی هم طبق قبل از محیا خوشش اومد . از اتاق اومدند بیرون علی لبخند به چهره داشت .
مادر علی شروع کرد قرار عقد رو گذاشتن ، هرچقدر محیا مقاومت میکرد فایده نداشت با همه مقاومتش نتونست جلوی مریم ایستادگی کنه و سرانجام روز عقدش رسید ، پریشون از همیشه ، ازدواجی که بزور بود ، هنوز تو فکر امین بود ، جلوی آرایشگاه ایستاده بود منتظر علی ، مریم کنارش بود ، دعا میکرد کاش مریم نبود میتونست فرار کنه اما اگر فرار میکرد کجا میرفت ؟
مثل هر شب جمعه سوار امین بی هدف خیابون ها رو میگشت خیابون فرشته رو بالا پایین میکرد ، خیابون شلوغ بود ، میون ادما لباس یه دخترنظرشو جلب کرد ، یکدست سفید ، بالا سرش رو دید ، ارایشگاه مرسانا ! با خودش گفت خوش بحالش امشب عروسیشه سرش پایین بود با گوشیش شماره میگرفت، شماره رو گرفت گوشی رو گذاشت دم گوشش سرش رو اورد بالا ، خودش بود ! یکسال بیشتر از رفتنش نگذشته بود ، باورش نشد ماشینو زد کنار جا نبود دوبل زد رفت جلو زیبا شده بودبااون لباس سفید دنباله دارو صورت آرایش کرده،درست عین فرشته ها شده بودولی آروم نبود نگران بود ، گفت کمک میخاین ؟ نگاش کرد گفتم من هنوزم عاشقم ها عاشق دختری که الان تو لباس سفید منتظر یه مرد دیگه بود. نگاهش رو دزدید با لرزش دست و قلبش...رفت سمت گوشی شماره علی رو گرفت.بعد از مدت کوتاهی جواب داد گفت : سلام
عشقم،نفسم،جیگرم،زندگیم،خانوم زندگیم ! همه اینا که میگفت تا یکسال پیش امین بود تو همین یکسال یادش رفت ؟ رهاش کردنشست پشت فرمون سرشو گذاشت رو فرمون کم کم ماشین عروس با داماد و فامیل اومدن سوارش کردند رفتند . بعد از چند دقیقه ، پیام داد محیا :سلام خوبی؟
-عشقمو ببینم و بد باشم؟
+خعلییی خوبم تو چطوری؟
-منم خوبم ببین من دارم از زندگیت میرم بیرون واسه همیشه +سرکارم گذاشتی باز؟ جون عشقت اذیتم نکن سرکارم،خیلی هم خستم عشقمم نیست ماساژم بده یه خورده
-جدی میگم.
+بسه دیگه خب کجایی..چیکارا میکنی؟
-من عاشقت نبودم عشقم بهت دروغ بود.عاشقت نبودم دیگه نه زنگ بزن نه اس بده
+باورم نمیشه.دختر: لعنتی چرا این قد بهم اعتماد داری؟
-چون عشق من بودی په ساکت شو. عشق من و تو پاک ترین و بی ریا ترین عشقه په ساکت
+بسه..بسه
-چی شده ؟ صدات بغض داره؟ عشق من چرا گریه میکنی؟ هااان!؟ +منو ببخش...فقط ببخشم...نتونستم من....نتونستم
-چی شده لامصب؟ با حرفات منو داغون نکن..با گریه هات خوردم نکن...خواهش میکنم.
+خداحافظ پسر: زهر مار...خداحافظ نداشتیم...کاری نکن بیام دم خونتون بندازمت تو ماشین یه جایی ببرمت که دست خدا هم بهت نرسه ها....محیا با صدای بلندی فریاد زد: دیگه دوستت ندارم و بعدش گوشی و قطع کرد ! همه جا چراغونی بود بوی اسپند کل فضا و پر کرده بود لبخندای پدرومادر دخترشادی و کف زدنای فامیل همه چی به ظاهر خوب بود ولی کی به فکر دل این دختر بود؟کی به فکر اشکایی بود که زیر تور ریخته میشد؟! کی به فکر دست یخ زده ی دختری بود که تو دست یه مرد دیگس!؟ کی به فکرش بود؟دختره که دلش نمیخواست اشکاشو کسی ببینه سرشو بلند نکردولی گوشیش دستش بود ، پیام پسر : عشقم ؟ دختر شدت اشک ریختن دختر بیشتر شد جواب داد ، به من پیام نده امشب شب عروسیمه [ ایموجی گریه ]پسر: عه گریه نکن دختر که تو شب عروسیش گریه نمیکنه،باید بخنده بخند لامصب بذار پاهام بیشتر از این سست نشن دختر: به خدا نفسم داره بند میاد.به خدا نتونستم.تحت فشار بودم.پسر: اگه مال من بودی و این طوری جلوم گریه میکردی محکم بغلت میکردم و کلی بوست میکردم تا گریه از یادت بره.دختر: من تو رو میخوام نمیخوام انگشت یکی دیگه هم بهم بخوره خدایا چرا صدامو نمیشنوی من این پسرو میخوام پسر: یادته چ قدر راجع به شب عروسیمون حرف میزدیم؟ یادته عکس بچه میفرستادم برات و میگفتم فک کن این بچه من و توئه. یادته چه قد میخندیدم؟؟؟ یادته عزیزم؟ یادته گفتی وقتی بچمون داشت دندون در می آورد از دندوناش عکس بگیریم و بفرستیم برا همه مخالفای رابطمون؟ یادته؟؟؟؟تو به اندازه یه زندگی خوب از این دنیا سهم داری دختر: نمیخوام نمیخوام. پسر: اگه دوسم داری فقط زندگی کن من اون قدر خودخواه نشدم که زندگی زندگیمو نابود کنم فقط یه سئوال چطوری بهت کمتر فک کنم؟؟ با کار کردن شبانه روزی؟سیگار کشیدن ؟با آرامبخش چطور؟ گوش کردن آهنگ با صدای بلند چی؟
نه ! نمیتونم بامردن میشه؟؟؟؟ نه...حتی با مردنم نمیشه حتی اگرم بمیرم حسرت بچه ای که هر شب واسه داشتنش ذوق میکردم و نتونستم داشته باشمش فقط بدون همیشه عاشق ترینت میمونم تو هر شرایطی باهاتم خوشبخت باشی خانومم ، عو نه ! الان خانوم یکی دیگه شدی ، خوشبخت شی آبجی.
دختر : Last Seen A long time ago پسر : داداش سیگار داری ؟ فروشنده : چی میکشی ؟ پسر : نمیدونم سیگاری نیستم میخام شروع کنم ، یه چیزی بدع سنگین باشه ، شب عروسی عشقمه میخوام بکشم و پشت ماشینش بوق بزنم فروشنده : پسر تو برو گریه کن و بوق بزن ، گریه مرد سنگین تر از هر سیگار و دودیه نه حاجی میخوام گریه کنم و سیگار بکشم و بوق بزنم . . .
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی