من میدانم که میشود ، همان سالها بعد یک دوربین در دست خواهم گرفت ، فوکوس خواهم کرد روی پرنده ای که روی دیوار نشسته بعدلنز را عوض میکنم فکوس میکنم روی لب هایت ، بعد میخندی لــــب هایت هلال ای میشود ، مسخره بازی درمیآوری فوکوس را بهم میزنی نمیگذاری یک عکس درست حسابی بگیرم ، به طور کلی خصوصیت تو همین است چشم هایت را گِرد میکنی ، لبهایت را غنچه میکنی لپ هایت را با انگشت فشار میدهی که چال لپ نداشته ات را جبران کنی ، و چهره ات را عجیب غریب کنی ، و انقدر مسخره بازی درمیاوری تا آخر دوربینم را خاموش میکنم و بیخیال میشوم خودت میدانی عصبی که میشوم باید چکارکنی ، میآیی مینشینی کنارم ، دستت را میگذاری پشت گردنم به زور سرم را میگذاری روی پایت و شروع میکنی با ناخون هایت ریش هایم را مرتب میکنی گاهی وقت ها عکس هایی که از تو گرفته ام را مرور میکنم و میبینم که مفهومی انتزاعی میگیرد بخودش ، شک میکنم به بودنت مگر میشود بعد از این همه مدت انتظار و بیقراری آمده باشی ؟!
خیال میکنم خواب میبینم ، خیال میکنم خیال است ، بعد میآیی و میزنی روی شانه ام ، که بودنت را باور کنم که حقیقی ست همان روزاست که از خود بیخود شوم و نمیفهمم که روزهایم چگونه میگذرد همان روزهاست که توام شروع میکنی به نوشتن ، در کنار من پا به پای من مینویسی ، همان روزهاست که ساعت یک و سی و چهار دقیقه مرا از خواب بیدارمیکنی تا متن جدیدت را برایم بخوانی بعد من گوش میشوم و کلمه به کلمه متن ات را زندگی میکنم ، همان روزهاست که کـافـه رفتن رسم مان میشود و عادتمان میشود دیدن از گالری دوستان مان ، تفریح های آخر هفته ، سورپرایز ها و مسافرت ها ، و همان روز هاست که که آرام میگیریم ، آنقدر آرام میگیریم که انگار ، خدا در گوشمان لالایی خوانده و عاشقانه ما را در آغوشش گرفته ، توی همان روز هاست که من به آرزویم میرسم و در چشم هایت آواز عاشقانه را میخوانم و آرام میگیرم من میدانم ! من میدانم که میشود
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی