باید بتوانید نــه را به زبانتان جاری کنید ، باید مهارت نــه گفتن را در وجودتان پرورش دهید ، اینکه بتوانید نــه بگویید در ادامه مسیرزندگی مقادیر زیادی شمارا کمک میکند ؛ همیشه هم اینطور نیست که محبت ها و مرام گذاشتن ها و الطافتان با کلماتی چون متشکرم ممنونم دست شما درد نکند خداخیرتان دهد و غیره پاسخ داده شود ؛ یکوقت به یکجا خواهید رسید کـه عشق دادن ها و محبت هایتان میشود وظیفه تان ؛ باید انجام دهید ؛ اگر عشق ندهید لطف نکنید محبت نکنید وظیفه تان را انجام ندادید ! نـه میتواند مانع لطف ای باشد که به دوستتان دارید و حالا اون جای قدردانی متوقع ست ؛ نـه میتواند به ادامه رابطه عاطفی ای باشد که در آن فقط شما درک میکنید فقط شما عشق میدهید فقط شما محبت میکنید ! نـه گفتن در این مواقع میتواند به پایان بیانجامد و آن هم شهامت و جسارت میخواهد ؛خودِ من طوری تربیت شده بودم که در مقابل کمتر کسی میتوانستم قاطع و محکم و محترمانه «نه» بگویم و عذاب وجدان هم نگیرم.اگر هم میگفتم عذاب وجدان بعدش دیوانه ام میکرد اما یکجا فهمیدم زندگیام دارد حرام این فقدان میشود٬ از این فقدان عصبانی میشدم و خودخوری میکردم. سوال خیلی جدی و نقطه شروع خودخوریهایم هم این بود که چرا خودشان رعایت نمیکنند؟ اما این جمله فقط جمله ای برای سلب مسئولیت بود. شانهخالی کردن از زیر بار روحیِ نه گفتن کمکم تصمیم گرفتم بهجای عصبانی شدن و خودخوری خیلی قاطع و محترمانه بگویم نه٬ نمیتوانم٬ نمیخواهم٬ وقت ندارم٬ علاقه ندارم٬ اعتقاد ندارم٬ وظیفه من نیست٬نمیخواهم پاسخ دهم ! اصلا آسان نیست٬ اغلب باعث ناراحتی و دلخوری میشود٬ هر قدر هم که محترمانه باشد و بعد هم عذاب وجدان سختی به دنبال دارد. ممکن است هرچقدر هم نه بگویید بازهم ناجوانمردانه توی بنبست اخلاقی و عاطفی گیرتان بیندازند اما هرچه باشد بهتر از نگفتنش است. هر کس باید بجایی که من رسیده ام برسد و بفهمد هیچ اجباری نیست نظر و سخن مخالف انتخاب و تصمیم شما مورد قبول شما واقع شود و به سرعت از نظرتان انصراف دهید ؛ زمان ای که به این مختصات اخلاقی برسید خواهید فهمید باید در بعضی مواقع بتوانید نه بگویید حتی اگر نظر مخالف نظر پدر و مادر شما باشد ! هرکس برای خودش یک نقطه ایده آل دارد من به نقطه ایدهآل ذهنیام در نه گفتن نرسیدهام ، میخواهم جسارتم از این که هست بالاتر هم برود ؛ اما دارم تلاش میکنم برسم به نقطهای که وقف این و آن نباشم من از انتهای این جاده از مقصدی که زودتر به آن رسیده ام میگویم که تا وقتی هنوز به این نقطه نرسیده اید مسیرتان را عوض کنید مهارت نــه گفتن را کسب کنید خیلی بدرد میخورد لامصب!
پ ن )
یک جایی از زندگی خودت را پیدا می کنی میبینی آن عطش شناختن آدمهای تازه، دیدن متفاوتها، شبیهها، بزرگترها، کوچکترها تمام شده. دیگر نمیخواهی -نمیتوانی- آدم جدیدی را به زندگیات راه بدهی. انگار آدمها یک ماشین مکنده بزرگ میشوند که به محض نزدیک شدن تمام انرژیات را میکشند و در خود میبلعند و خسته میشوی. نمیشود هر روز برای یک آدم تازه همه خودت را زندگیات را و همه چیزهایی که سرت آمده کلمه به کلمه، لحظه به لحظه، اشک به اشک، لبخند به لبخند توضیح بدهی. یا توی غار سکوت و تنهاییات میخزی یا رجوع میکنی، به گذشته، به هر چیزی که باید یا نباید. یا این انزوا میکشدت یا آن مراجعه.
پ ن )
نه گفتن را بلد نبودم که حالا باید بخوانم : شاید این غصه مرا بعد تو دیوانه کند / که قرار است کسی موی تو را شانه کند . . .
برچسب:
نویسنده: ترانه رجبی